دیشب سه شنبه بود. بعد از نیمه شب بساط فال حافظ داشت رادیو.
آمدنت را ،
نه در روشناي آينه ، نشاني است ،
نه در خطوطِ مبهمِ پسمانده ي قهوه در فنجان.
و هيچ نماز و نذر و دعايي ،
آمدنت را مُستجاب نمي كُنند و
هيچ رَمل و اُسطرلابي را نيز ياراي پيشگويي ات نيست .
فکر کردم : بیدار بمونم؟
دیدم هیچ نیتی ندارم که صد بار فال نگرفته باشم براش.
خوابیدم.
"پیشگویی"
آمدنت را ،
نه در روشناي آينه ، نشاني است ،
نه در خطوطِ مبهمِ پسمانده ي قهوه در فنجان.
و هيچ نماز و نذر و دعايي ،
آمدنت را مُستجاب نمي كُنند و
هيچ رَمل و اُسطرلابي را نيز ياراي پيشگويي ات نيست .
...
فقط من مي توانم بگويم ،
فقط من ،
فقط من مي دانم
كه ديگر هرگز نخواهي آمد...

