شکلات میخواهم.فراوان.
آدامس دارچینی ایضا.
هی فال ورق میگیرم با انگشتان لرزان. انگار که به راستی سرانجامم میان اینهمه سرباز خاج و پیک و خشت باشد.(ارجحیت با خشت است و ۷ دل لطفا)
کافه نشستن را هیچ خوش ندارم.اما مینشینم. زیاد.گاهی هرروز. گاهی یکی به میان.بد تفریحیست. انباشتن از مقدار متنابهی اشیا نامفید.و بلع دود این و ان میز.چاره ای نیست این بیکاری طولانی را جز عیاشی. عیاشی نیست جز خوردن.چیزی برای خوردن پیدا نمیشود جز ساندیچ چرندیجات و پنیر بز!
به اتفاق احتیاج مبرم دارم.
معجزه ای . نه که سرد شدن آتشی.نه.مبرم تر نیازم به شعله ور شدن آتشیست....
بيا
بيا سرهايمان را پائين بيندازيم
و قدمهايمان را تندتر كنيم
دنيا را چه ديده اى
شايد كسى از بيكارى دنبالمان افتاد
حالا زياد دور نمىشويم، نترس
ماشين كه چشمك بزند
و سوارمان كند همه جا هست
بيا
بيا فرار كنيم و
چند ساعت ديرتر از ماه به خانه برگرديم...

