
چه حکایت چرندی.مصیبت نامه شده دفترچه جان سوماپا.
بس که بهار چرند ماهی است. بس که روزها لوس اند و دراز و بی خاصیت . بس که شب ها به خوابزگی میگذرد. اینسومنیا به معنی حقیقی واژه.
فرار از شنیه ها و شنبیدن ها.برای رسیدن به مرز جمعه . روز شوم هفته - برای اطلاعات بیشتر به فرهاد رجوع شود ـ که روی دیواره ی هفته ی بی خاصیت نشسته فنجان به فنجان چای بنوشی. سبز و سرخ و سیاه. با هر چاشنی که بو دهد و طعم بگیرد.
کماکان به ضرب دگنک وادار میکنم که بنویسم روز مره گی را.
نگرانم چه چیز فراموش نشود احیانا؟؟
انبوه سی دی ها را آشفته میکنم. کمی با گرام قدیمی ور میروم. جز و کانتری و بلوز. شوپن حتی. برامس گاهی. ناظری و علیزاده...بی فایده. هیچ. میلم تا به انتها رساندن هیچ نمیکشد.
برای بار هزارم عقاید یک دلقک را میخوانم.
مشکل من هم همانست : اعتقاد به حماقت تک همسری!!
حتی الاغ ها هم فیلسوفانه* دچار هرج و مرج جنسی اند. فقط من ابلهانه راه سه سال رفته را پرسه میزنم.بی سرانجام....
من و دلقک آخرین تک همسران دنیا باشیم گویی.
* ترجیح میدم این واژه رو با روشنفکرانه عوض کنم.چون فیلسوفای زیادی میشناسم که یک همسر داشتن.اما روشنفکری نمیشناسم که در آن واحد با کمتر از ۲ نفر بخوابه.

