هدایت.
امروز در آینه دیدم که بسیار شبیه خودم شده ام. سایه ای از من که سرسختانه سرخ میپوشد و بی حواس به عابران ، که ساق پای جورابالود را حتی با ولع سیاحت میکنند ، به بانوی سالخورده ی مهربان و بسیار شخیص فکر میکند که وسط خیابان او را نامزد پسرکش در فرنگ کرد. همزمان پیامک معشوق دیرپا از ورای جاده ها و راه ها..
همزمانی یونگ را مثل کنم؟نه.نمیکنم...
در دلم جویده آرزو میکنم : به جای این همه سایه ی آدم ها کاش دستی به حقیقت سیلی میزد حتی.نوازشی. صدایی.سکوتی.فحش و دعوایی.
حضور حقیقی تصویری.
بگذریم.
سایه ی من کلاس تازه ی زبان را بسیار دوست میدارد. ترم های متمادی کشیک پسرک استاد را داده بود و امروز ناگهان از در درآمد. و کلی هم مشق شب داد.
یکشنبه زیباتر لباس خواهم پوشید...
بخار که میکنیم---همه امکانها را---یکی یکی از ممکن میگیریم
خشتها را از بنا---بناها را از شهر
به ابرها میمانیم با ژستها و نرمی گذرامان
به ماشینها که دم به دم شکل عوض میکنند
به حرفها که بر زبان نیامده---دم کرده---از حواس میپرند
به لباسها که با مُد تب کرده رنگ عوض میکنند
به قولها و سوگندها که تا یادشان میرود ابر میشوند
به عشق که دیر یا زود---در بخار نفستنگی میگیرد
به شعر که بینفس در بخار نفسنفس میمیرد
بخار که میکنیم همه امکانها را---یکی یکی---از ممکن میمیریم
زیبا کرباسی

