تبليغاتX
سو ما پا - مال خودم 163
حالا عصر است و از بتونه کردن روز می آیم...

دور هم نشینی دخترانه. برای انکه ساعاتی فراموش هرچیز شوی.همه چیز شوی.

نوشتن و نانوشتن هردو سخت است.

چرا؟؟

دانه دانه رسیدیم. تنگ و لخت. نیمه لخت.  با پاشنه ی دراز و بی پاشنه ی دراز. نشستیم گرداگرد. تولد مهدیه بود. چند روز دورتر. برخی رفیق و گاه غریب. حرف زدیم . خندیدیم. بلند بلند.

راه دور و گرم بود و من انبار کتب امانتی در دست. داستان سندباد را نیمه نصفه گفتم. مضطرب شد .خندید و خندیدم.

من که نمیرقصم. همه میدانند. دخترک بسیار ناز است. فیر فیریست. خوشمست.

و ظهر دیر ـ دخترک طبق همیشه بسی دیر شد ـ  انبوه جانوران لزج و قارچ و سس زیر دندان لذت.

کمی گوشوار. اندکی لباس. جرعه ای  کیک .

 کلیک و کلیک و کلیک.پایان.

 

شب است.

خسته و خوابزده ام. فروید دست به دست میکنم. در حسرت یونگ.چایکفسکی میشوم. باله فندق شکن.(چرا فندق راستی و گردو نه؟؟) در انتظار استاد شجره و شبی و رادیویی و لذتی و حافظی و شمع و شکری.

خواب و خواب و خسته ام....

بیا.

یا من بیام !

میاما.....به خدا ! خرم دیگه!!

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت توسط سوماپا