تنهای من چه قدر بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد
پیش بینی شبیخون توده ای بی خیال ، عیاش ، بی مسئولیت و هزار چیز دیگر که میدانم و نمیدانمش چندان سخت هم نیست.همه میفهمند. منم که گاه فهمیدن چیزهای سخت سخت خنگ میشوم.
شیدا میشوم.
گریه میکنم.
پا میکوبم.
میخواهم.
میخواهم و میخواهم.
در حقیقت : میخواستم.
سال و سال و سال. سه سال.
خسته ام. فرسوده .
تو هیجانی ، لذتی ، امنیت لحظه ای ، مردی از دوران دور ، لذت بعد از ظهر های خنکی ، راه رفتن های ممتد ، نت های پی در پی .تو لذتی .
و پایان .
و پایان تمام قصه های کودکانه بازگشت من است به خانه. که خفه ام میکند.
خانه ای که مرا شیدا نمیخواهد. بد اخلاق و اخموست. اسب چموش است. بد دل و بد گمان است.تلخ است.
مادر.
سخت است.
و من خسته ام.
بسیار.
شیدا هم نیستم. هیچی نیستم.
فقط بسیار و بسیار و بسیار خسته ام.
میآيی
میمانی
میروی
نمیآيی
اين فعلها را
هرجور که صرف کنم،
تو مرد ِ ماندن برای هميشه نيستی
چه در آمدن
چه در رفتن
چه در نيامدن!
{دلتنگی امانام را بريده
زندگی هيچوقت با من مهربان نبوده
هنوز هم
تا خرخره
خون ِ دل میخورم.}
میمانم
میسوزم
میسازم
روزی که ترکات کنم،
ديگر برنمیگردم.
منشور ِ چشمهايت را
با احتياط بر پوستام بتابان
من رنگين کمانی از احساسات ِ زنانهام!
{بیقراریهايم را از تو
کلهشقیهايم را از مادر
بیتابیهايم را از تو
صبوریام را از مادر...
من اردی بهشت ِ پر گلی هستم،
که به اشتباه
در روزهای آخر ِ آبان شکفتهام.}
هرچقدر هم که بندباز ِ ماهری باشی،
يک روز ناگزير زمين میخوری
مواظب باش پيش ِ پاهای من نيفتی!
{در معشوقام
دنبال ِ تو میگشتم
او اما در بزرگی
تنها قامت ِ بلند ِ تو را ارث بردهبود.}
نه ابراهيم شدی،
نه سياوش.
اين قصه را هرجور که بنويسم،
آخرش میسوزی!
{دلتنگی امانام را بريده
از زور ِ بیکسی با تو حرف میزنم.
اشتباه ِ احمقانهی من اين است؛
هميشه توی آدمها
دنبال ِ تو میگردم پدر!}

