تبليغاتX
سو ما پا - مال خودم 155
ملال این روزها را با مقادیر متنابهی مایعات سرد و داغ و پای  آلو زرد و مارمالاد های لزج زیر دندان  میکشم. بی لذت. با ولع. چشم که باز میکنم عصر است. جمعه است.حسی در من خمیازه میکشد. مهارش میکنم. همیشه...

ایا به راستی نباید؟؟؟

این روزها ی پس از بازگشت ، به جز گمشدن گاه به گاه خیالات دور ملال های دیگری نیزدامن عصرهای هرروزم را میچسبد.  از اروتیسم جاری در ماه های جفت گیری عناصر طبیعت  تا غم فقدان ، تا  دندان بر دندان ساییدن به گاه دیدن نام کسی بر صفحه . تا خشک شدن گوش بر گوشی که مگر زنگ مخصوص به صدا در آید که نمی اید. تنها بیگانگانند که تماسشان حاصل میشو د .

  باید و باید و باید ادامه داد.  تا خدا میداند چه وقت.

باز خوانی که میکنم بهار سالی که گذشت هم  در کشمکش بودم . فکرتر که میکنم بهار پیشترش هم وباز و باز و باز و فصل ها و هفته ها و روزها. سالیان را از دست داده یا بدست آورده ام در طمع نمیدانم چه چیز.

دلخور نیستم.نه.

 دانسته ام که همین رقیق شدن عاطفه در عنصر غم انگیز  زمانست که عمیق و محکم کرده اش . همین لذت سالی هفته ای. سالی روزی.

و روزی که پس از سالها لذت ِ لذت را کنار همپیاله ی احساس سالها بچشی دیگر زیر بار  هیچ تازه به زندگی ات رسیده ای نمیروی و تا عمق وجودت ایمان میاوری  که :  نباید .

آری ، نباید .

زیر بار دروغ هم. زیر بار تفکر روشن. زیر بار عشق ۱۴ روزه و معشوق پنجاه ساله. زیر بار داغی دستان کسی نه از سر عشق. زیر بار تماسهای مکرر و نامکرر. زیر بار کافه که مکانی میشود برای حرفایی که فقط گفته میشود .فقط . 

و یاد میگیری از یونگ بی انکار مبحث فرافکنی را.

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا