ایا به راستی نباید؟؟؟
این روزها ی پس از بازگشت ، به جز گمشدن گاه به گاه خیالات دور ملال های دیگری نیزدامن عصرهای هرروزم را میچسبد. از اروتیسم جاری در ماه های جفت گیری عناصر طبیعت تا غم فقدان ، تا دندان بر دندان ساییدن به گاه دیدن نام کسی بر صفحه . تا خشک شدن گوش بر گوشی که مگر زنگ مخصوص به صدا در آید که نمی اید. تنها بیگانگانند که تماسشان حاصل میشو د .
باید و باید و باید ادامه داد. تا خدا میداند چه وقت.
باز خوانی که میکنم بهار سالی که گذشت هم در کشمکش بودم . فکرتر که میکنم بهار پیشترش هم وباز و باز و باز و فصل ها و هفته ها و روزها. سالیان را از دست داده یا بدست آورده ام در طمع نمیدانم چه چیز.
دلخور نیستم.نه.
دانسته ام که همین رقیق شدن عاطفه در عنصر غم انگیز زمانست که عمیق و محکم کرده اش . همین لذت سالی هفته ای. سالی روزی.
و روزی که پس از سالها لذت ِ لذت را کنار همپیاله ی احساس سالها بچشی دیگر زیر بار هیچ تازه به زندگی ات رسیده ای نمیروی و تا عمق وجودت ایمان میاوری که : نباید .
آری ، نباید .
زیر بار دروغ هم. زیر بار تفکر روشن. زیر بار عشق ۱۴ روزه و معشوق پنجاه ساله. زیر بار داغی دستان کسی نه از سر عشق. زیر بار تماسهای مکرر و نامکرر. زیر بار کافه که مکانی میشود برای حرفایی که فقط گفته میشود .فقط .
و یاد میگیری از یونگ بی انکار مبحث فرافکنی را.

