کولی قزک تاب میخورد....
اشکم فواره میزند که تو نیستی و من میترسم همه ی ماجرا را و و هق هق میکنم.عصبانی میشود و کلی چیزهای غم انگیز میگوید و کلی بد و بیراه به خودش.دلم میگیرد. خیس تر میشوم.
یکدنده. لجباز. ترسو.
هی اشک.
به حرف تنها کسی که حرفش را گوش میکنم هم گوش نمیکنم . پا بر زمین میکوبم.
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا
