در من بهار شلنگ تخته می اندازد. بی وقار!
من با کیف کمری هم زیبا تر از مهدیه نمیشوم. و آواز میخوانم : دونا دونا دونا دونا....
درخرده آینه های کیف نوام از مسیر آبهای سند میگذرم. چشم باز میکنم. عاشق نمیشوم. تا سقف دوستت دارم با بچه ای که شاید بشود و شاید نه. اما عشق نه. بهار است. عاشق که نباشی خواب بهتر است.
می خوابم. چشم چپم سرخ است.با چشم راست هم که عشقت نمیشود. بس که اشکم هم نمی آید. و غمم هم. ملال دوریم هم نمی شود.
چه کرگدنی شده ام ها!
بیرون از من هم بهار شلنگ تخته می اندازد.
دور که بزنم دامن پیراهن قرمزم به هوا میرود . با کفش گران هم که نمیشود دوید. نمیدوم. لباس تازه ام را هم نمیپوشم که هوا نرود. کهنه سبزی کمرنگ را درمینوردم. جگر به نیش میکشیم و هیچ هم دلسوزیدنم نمیشود.
میخوابم. تو بیدارم میکنی. خسته ای. من شیدا. با یک چشم میخندم.
همیشه میخندم...
همیشه ی همیشه ی همیشه....
لا لای لا لای لا لای...
جون بایز میخواند.مرسدس سوسا...من عود روشن میکنم ..
بهار است. سبز روشن.
بی عشق حتی :
یخ آب میشود
در روح من
در اندیشه هایم...

