تبليغاتX
سو ما پا - مال خودم 150
نوشته ام نمی شود.چونان زنی که بچه اش  نمیشود. همین روزهاست که معلوم بشریت شود که بچه ام میشود یا نه! وای! چه بخندیم ماجرای سندباد کوچکمان را!

هی پسرجان...چه گذشت این روزها را به ما....

هی....

هرچه هم  من ماجرای تو را پاک تیلیفم کنم که مثلا یادت نشوم بی سرانجام است و تو باز راهت را به دل و قلوه ی کژ و معوج من میابی و نمیدانم چه میشود که ناگهان باز تمامی راه های عاشقانه مختوم آغوش داغ تو میشود و دوباره فوران حس غریبی که اینهمه سال و سال و سال گرفتارمان کرده . بی ترس و بی سرانجام روی لبه ی تیغی قدم میزنیم که این سو و آن سویش بدنامی است و بی آبرویی در خاندان بزرگ فارس و لر و ترک....

نه نمیترسم. هیچ.

بی پروا کش میدهیم هی این فواره ی عاشقانگی و کنار میزنم به آب خوردنی همه را وقتی پای تو به میان است و دوست پسر جان سابق که هیچ نگرانم که شوهر آینده را فدای هفت روز با تو بودن بکنم زمانی!

هی پسر جان ....

هی....

نه  غمین و نه  شاد و نه نفرت و تلاش میکنم که عشقی هم اضافه تر حتی شره نکند.طبق قرارمان. کما فی السابق.

بی قرار قبلی هم ۹۷۰ کیلومتر جاده ی میانمان داغی همه ی لحظه های جوشانمان را به مرور به چای پس از ساعت ها تبدیل میکرد عزیز دل کوچکم.

تو تنها مرد این جهان پر آدمی که من هنوز حرف هایش را باور میشوم . میان اینهمه دروغ....نه... از دروغ آدمیان نمینویسمت که از حکایت در جستجوی زمان از دست رفته پروست بیکار بیمار هم درازتر میشود و کسل کننده تر هم.رها کن. مثل من که رهای رها کردم همه را برای همین چند روز کنار تو بودن...

غصه ی به فاک پیوستن دوست پسر چند روزه را هم نخور.این مادر به خطا از روز اول هم از باتلاق نفرت انگیز دروغ ها و کثافات دست دراز کرده بود.شاید که به کش آمدن شاید حتی دست درازی! همان به که به ماهی نکشید حکایت دروغ و گرفتاریهایش.بگذار برود در مرداب تهوعات و دروغهایش بگندد.

من با خیال دور تو خوشتم تا حضور این بوزینگان دنیای متعفن هنر و جمیع هنرمندانش با هم!

آه که چه دلم کوچکت میشود پسر....

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط سوماپا