متنفرم ازین همه کار...کار...کار...از سینما ایضا...از موسیقی ایضا...از کنسرت ایضا...از اروپا ایضا....
و از همه ی چیزای دیگه ای که اینهمه دورت میکنند.
من همش ساکتم .همه ی همش . چی بگم؟
میگه : بگو دوستم داری.
میگم : امیدوارم همونجا یه تور دور دنیا در ۳۸۰ روز بهت بخوره اردیبهشت سال دیگه برگردی.
میگه : یعنی منتظر میمونی؟
میگم : قطعا نه.
و صداش قطع و وصل میشه.
میگه : پس من سعی میکنم بیام شیراز.
تو دلم میگم آرررره. بلند هم همینو میگم .
میگه : خب تو زودتر برگرد.
میگم : برنمی گردم. کاری ندارم که بخاطرش برگردم . و نمیگم کار من عجالتا تویی که تو هم درگیر هزارتا کار دیگه ای که اینطور که از ظواهر امر برمیاد من جز کارای آخرم.
میگه : باشه. من سعی میکنم بیام اونجا ببینمت.
میگم بیا. و میدونم اینقدر گرفتاره که نمیاد.
به هرحال من ساکمو بستم. چه تو بیای . چه تو نیای . من شیکترین لباسامو جمع کردم که اونجا بپوشم. اگه تو بودی واسه تو. اگه هم نبودی واسه یکی دیگه.
آخ که چقدر دلم لک زده واسه اون یکی دیگه ه ِ ....

