میشینم رو زمین.کنار توالت فرنگی.سرمو میذارم کنارش.
همشو بالا اوردم. خورده و نخورده.تلخ و ترش وشیرین.
حالم بده....
هیشکی نیست. همه رفتن قبل از عید گردی. دهنم مزه ی اون رنگای لعنتی رو میده. به فواد نمیگم. میذارم غصه هاشو بریزه تو حلقم . تو غربت تنهاست. به فریدم نمیگم.با خنده میگم هزار بار مغرورشم . راست میگم.
به تو هم که اصلا نمیگم. وسط تیترازی که بالا نمیاد.عجالتا اونی که داره بالا دل و روده ی منه!
اه.لعنت به این طعم لعنتی ته گلوم و همه ی رنگای امریکایی...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت توسط سوماپا

