
قطار می گذرد از کنار خانه ی ما
و گیسوانش را به پشت می ریزد
همیشه بوی سفر می آید
درون واگن باری همیشه چیزی هست
درون واگن باری ، هزار گونی غربت
هزار کیسه تنهایی
و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته
جدار واگن چوبی
اگر شکوفه دهد از شمال می آید
اگر شراره دهد از جنوب می آید
اگر سپیده دهد...
اگر ستاره...
مرا محاصره کن ای مه شکفته ی جنگل
مرا محاصره کن ای نسیم تمشک
مرا محاصره کن ای چراغ آبی دریا
مرا محاصره کن مثل یک جزیره ی غمگین
عمران صلاحی
و هستی را رنگ میزنی.
هيچ چيز از تو نمیخواهم؛
فقط باش،
فقط بخند،
فقط راه برو.
نه. راه نرو
میترسم پلک بزنم
ديگر نباشی....
(عباس معروفی)
از اين قطار پياده شو
از اين كوپه پروسواس
اخم مرموز كش دار!
وبيا تا ايستگاه دوباره
تا لبخند مرموز همان كلام
تا خطوط در هم دستانمان
در نگاه آن كف بين
وشماره ي معكوس ( با هم شدن )
در ساعت زنگ دار آن نقاشي
و تلالو انداممان
در عكس فوري يك عشقبازي ...
شیدا محمدی
گمان ميكني آيابا اين خورشيد له شدهي لاي كركرهباز هم ميشود درد دل كرد؟شعر : گراناز موسوي
من منتظرم
وقتی می آیی٬
لباس چهارخانه ات را بپوش.
منتظرم تا در یکی از خانه ها٬
درست یک وجب پایین تر از شانه ی چپ٬
خانه کنم...
فرشته سلیمانی
تنهایی ها عمیق اند
عمیق
مثل صورت مردگان.
حلزون ها چقدر تنهایند
به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.
تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!
و تو در خاموشی هایم می درخشی
در آتش و روشنی می درخشی
و من آن قدر دوستت دارم
که فراموش می کنم
زندگی
با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد...
شمس لنگرودی
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما کسی دست برده است توی سینهام
تا چیزی را
تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.
آه،
برای زنی ایستاده بر لبهی اندوهی ژرف دعا کنید...
رسول یونان
و احتمال رنگ سپيد ،كم رنگ است...
نازنین نظام شهیدی

به ارتفاع ابديت دوستت دارم
حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه
از لذت گفتنش امتناع كنم...
رسول یونان
امروز هم دربي خبري !
كاجها تاج نقره اي مهر بر سر دارند
و من رنگيني پاچينم را به خلوت خاطره چند شنبه .
اه!باز پيچك و ماه.
باز راز رايحه ياس.
باز بي انگشتي فال ورق خوره ما ....
شیدا محمدی

هى دنيا مى چرخد
هى عقربه ها مى خوابند
هى دنيا مى خوابد
هى عقربه ها مى چرخند
هى من قصه مى گويم و
هى مرگم يك شب به تعويق مى افتد،
چرا؟
شده ام مثل ماه چهارده به بعد
مثل بغداد كه يك روز زيبا بود
بيا, بيا مرا ببر ميان آينه هاى شهر بگردان
من شهرزاد نيستم....
مانا اقایی
photo by tom munro
من در این جا حضور دارم
و" تک صدائی" خسته ام کرده....
اگر کسی در این اتاق هست
لطفا روی کلمه ی حضور
روشن شود
من به یگ گفتگوی معمولی هم راضی ام
کسی در این اتاق هست؟!
هیچ صدائی نمی آید
و روی کلمه ی سکوت
صبح می شود....
بهاره رضایی
photo by joseph cartright
دستم را اگر نگرفته بودی
چگونه می آموختم
در غیبت خورشید هم
می شود خندید ؟!
صدایت که ببارد
یک قطره ماه هم
در کاسه ی آبم بیفتد
کافی ست :
من نور می شوم
ماندانا زندیان
photo by Kija Lucas
بر میگردم
برمیگردی از نیمه ی ناتمام من...
مباد که به تو اعتماد کنم:
آنگاه که دستانم را فشردی
ترسیدم مبادا که انگشتام را بدزدی
و چون بر دهانم بوسه زدی
دندانهایم را شمردم
غادة السمّان

دوستمان که نمی دارند
دریچه های ویرانیم
شاید ترکی گنگ بر دریچه ی متروکیم
یا باز همان چراغ خاموشیم
در آینه ای کهنه می تابیم
به خیابان بی انتها و خاکستری عصر،
می نگریم
بی تجسّد آشنای هوایی
تا هوایی مان کند.
دوستمانم که نمی دارند،
آیینه های ویرانیم
نازنین نظام شهیدی

آب از سر چند سه شنبه گذشته بود
وما در ايستگاه پنج شنبه
نگران جمعه سيگار مي كشيديم .
آي جمعه !
خاطره ي لبخند نيمه كاره
در عصر كش آمده ي غربت !
شیدا محمدی
به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود....
هر وقت پانچوي سرخ مرا پيدا مي كند
تو در ايوان كتابخانه مي نشيني آهوي آبي كباب مي كني
امروز براي ترجمه ي پايه صندلي حال ندارم
نخند
حقيقت مشكل كلاغ است كه به تو ربطي ندارد
ديشب پشت بام خواب من عربي آمده بود در پي ليلي همين را گفتم....
همینقدر بیربط .... تو سلولام خوشم.....
پاییز خواهد امد
باید قشنگ ترین دفتر هایم را در اورم...
دوستت دارم
و عشق تو از نامم می تراود
مثل شیره تک درختی مجروح
در حیاط زیارتگاهی

حالا عصراست و از بتونه كردن روزها به خانه مي آيم
و بودنت بوته اي است
كه به زندگي سنجاقك اضافه مي شود
تا مرگ روي زندگي ناچيز شب پره نيفتاده
بيا
تا كنار اين همه گياه وزمين و آدم
تنها نمانم
اين جا
اگرچه انتظار را با آهي كه پشت پنجره هاست
مي كشيم و تمام مي شويم
بيا
مثل آسماني كه يك عمر روي بام ايستاده
آخرين حرفم
نشستن كنار توست.....
شعر : گرانازموسوی
photo by Chris Blaszczyk
عشق تنهاست
و از پنجره به بیابانهای خالی از مجنون نگاه میکند.....
شعر فروغ
عکس از محمد شیرانی

این روزها
با هر که دوست می شوم,احساس می کنم
آنقدر دوست بوده ایم که دیگر
وقت خیانت است....
آه که چه قدر باید در انتظار آن لحظه ی نادر نشست،چقدر....

حتا تمام ابرهاي جهان را به تن كنم
باز ردايي به دوشم مي افكنند
تا برهنه نباشم
اين جا نيمه ي تاريك ماه است
دستي كه سيلي مي زند
نمي داند
گاهي ماهي تنگ
عاشق نهنگ مي شود
بي هوده سرم داد مي كشند
نمي دانند
ديگر ماهي شده ام
و رودخانه ات از من گذشته است
نمي خواهم بيابان هاي جهان را به تن كنم
و در سياره اي كه هنوز رصد نكرده اند
نفس بكشم
حتا اگر باد را به انگشت نگاري ببرند
رد بوسه ات را پيدا نمي كنند......
شعر : گراناز موسوی
photo by Bruno Bisang
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست کانکه عاشق شد ازوحکم سلامت برخاست
هر که با شاهد گلروی به خلوت بنشت نتواند ز سر راه ملامت برخاست
که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق که نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست
پ.ن.یکی منو از دست آنیموسم نجات بده ! با اتنا ریختن رو هم نمیذارن من عاشقانگی کنم....
شعر : سعدی
photo by Patrick Demarchelier

دنیای کوچکی داشتم که تو گاه گاه از آن عبور می کردی
در کافه ی نیمه راهی
با یک فنجان چای دم نکشیده
و مرا
در طعم مکرر شیر و شکر
حل می کردی...
شعر : شیدا محمدی
photo by Leanna Weber

من
من
من
هيچ کس هستم!!! هيچ کس؟
: تو کي هستي؟
آيا توهم هيچ کسي!!
پس ما يک جفتيم!
نگو چه کسي گفته
نگو چه کسي اعلام کرده
(ما يک جفتيم)
تو مي داني!!
خنده داراست کسي بودن نه؟
يا دلگيراست کسي نبودن!!
راستي ما دلگيرترازهميشه هستيم
(قورباغه هاي تنها.....
بيا
نام همديگر رابيشترتکرارکنيم
(قورباغه
قورباغه
قورباغه هاي تنها.......
تا برسيم به ماه ژوين
آنجا متولد مي شويم
درباتلاقي بزرگ
اين باتلاق سياه باشد
يا آبي؟؟
سياه چه شگفت انگيز است!!!!
شعراز( اميلي ديکنسون )
ترجمه : ناما جعفري
photo by by Michele Gereon

پروردگار من!
شیطان مهربان آن همه خوبی
وقتی نگاه می کنی
مجروح می شوم
تحلیل می روم
می میرم
شعر : ابراهیم منصفی
photo by Abhijit Biswas
تولدت مبارک ...باشد که هزار ساله شوی و همچنان مرا رنج دهی...وقتی بودی با بودنت حالا هم که نیستی با نبودنت.....




