متنفرم ازین همه کار...کار...کار...از سینما ایضا...از موسیقی ایضا...از کنسرت ایضا...از اروپا ایضا....
و از همه ی چیزای دیگه ای که اینهمه دورت میکنند.
من همش ساکتم .همه ی همش . چی بگم؟
میگه : بگو دوستم داری.
میگم : امیدوارم همونجا یه تور دور دنیا در ۳۸۰ روز بهت بخوره اردیبهشت سال دیگه برگردی.
میگه : یعنی منتظر میمونی؟
میگم : قطعا نه.
و صداش قطع و وصل میشه.
میگه : پس من سعی میکنم بیام شیراز.
تو دلم میگم آرررره. بلند هم همینو میگم .
میگه : خب تو زودتر برگرد.
میگم : برنمی گردم. کاری ندارم که بخاطرش برگردم . و نمیگم کار من عجالتا تویی که تو هم درگیر هزارتا کار دیگه ای که اینطور که از ظواهر امر برمیاد من جز کارای آخرم.
میگه : باشه. من سعی میکنم بیام اونجا ببینمت.
میگم بیا. و میدونم اینقدر گرفتاره که نمیاد.
به هرحال من ساکمو بستم. چه تو بیای . چه تو نیای . من شیکترین لباسامو جمع کردم که اونجا بپوشم. اگه تو بودی واسه تو. اگه هم نبودی واسه یکی دیگه.
آخ که چقدر دلم لک زده واسه اون یکی دیگه ه ِ ....
همشو بالا اوردم. خورده و نخورده.تلخ و ترش وشیرین.
حالم بده....
هیشکی نیست. همه رفتن قبل از عید گردی. دهنم مزه ی اون رنگای لعنتی رو میده. به فواد نمیگم. میذارم غصه هاشو بریزه تو حلقم . تو غربت تنهاست. به فریدم نمیگم.با خنده میگم هزار بار مغرورشم . راست میگم.
به تو هم که اصلا نمیگم. وسط تیترازی که بالا نمیاد.عجالتا اونی که داره بالا دل و روده ی منه!
اه.لعنت به این طعم لعنتی ته گلوم و همه ی رنگای امریکایی...
میترسم عاشقانه ای بنویسم عشق تمام شود!
انبوه مشغله ات که تو میگویی هی دیزالو میشود در هم و من بسیاربسیار بسیار تلاش میکنم که مودبانه و ساکت بنشینم به گوشه ای و ببافم و بخوانم و بگوشم و بیندیشم و هی بی کفش و جوراب نپرم میان گرفتاریت .
راستی این ماجرای گرفتاری متولدین بز تیتراژهم دارد آیا معشوق بهاری من؟
عجبا!
تو قول داده شدی که امشب تمام شود ! تمام...تمام....تمام!
پس این تیتراژ لعنتی چرا بالا نمیاد؟؟؟
خواب و بيدار من گم شده است
انگار قدم می زنم روی ململی از ابر
انگار دو پروانه پیرهن پیله گی ام را به آب انداختند
انگار باران ، کلمات ، انگار خود دریا
مسافرهمین میخانه مه گرفته شدند
انتهای تمام جاده ها به همین حوالی می رسد انگار
به اشاره چشمی که نشانی دریا می داد
ناگهان آسمان را به یاد آوردم
وباز گم شدم بی هوا...
دریا در قعر غارهای غربتی رویید
و من غرق شدم در آب هایی که طعم نفس می داد
آیا این همان تعبیر خواب های مقدر بود؟
گم شدم باز بین دو پاره ابر
دو سطر شعر، دو پله تا خود ماه
وچه لذتی دارد این گم شدن ، رویا:
تنها دوتکه دريا ، دو صندلی
دو سجده بلند بر قامت دو تکه شمع
تنها دو گیلاس برای آویختن به گوش های رابطه
برای گریختن از این همه قواعد قاب کرده آدمی
کافی است
تا دریا بی قرار نشان های کولی شود
و انتهای جاده به کشف رازهای مگو برسد.
انگار رسمی شبیه به کولیان دارد این ماه:
" لبریز بی قراری بوسه هایی به طعم تو."
تشنه بهارنارنج ، جاده و نجوا
انگار گم می شوم میان دو تکه بلور
انگار دست هام به دست باد و حریر ...
تنها دو گیلاس ، دو تکه شعر تا های های مستی
تا ترکتازی راستی بر لب هستی
ودستی که پنهان در عطر شبنم و یاس...
تانیمکتی در پارک بستر جنون کلمات شود:
-" سربکش طعم برهنه تمام مرا
مغروق من ، کولی غریب تماشا
خیس ام از عطش خواب شمعدانی و نور
مستم کن از سرانگشت های نوازش
از پچ پچ هزار واژه عریان
از این همه بلور
پیدام کن پیش از آن که تمام شود وقت حضور".
کلمات پر می زنند
کنار بوسه کنار می گیرند
باران کلمات مست بر لب های دو تکه از دریا
کلمات قشنگ مست.
آن سو تر پروانه ای با بال های آبی
شعر ازهوا می دزد.
خواب و بیدار من چه خوب گم شده است
حسن صلح جو
هیس.....
پ.ن. الان که فکر میکنم میبینم این دستای داغ من بود که تو دستای داغ یکی دیگه اینقدر داغ شده بود.
پ.ن. عجبا !
پ.ن. بهار اگه عاشقانگی نکنی چه غلطی کنی؟
منم ملنگ اندکی به بهار مانده و گاه که عاشق نباشی خواب باید بود هوای هوسناک بهار را و من نه از انتخاب که از سر بی معشوقی ـ اعترافات سانتا اگوستینا بگو تو ـ خواب را برگزیده که بیاید سوارما و بیدارمان کند و بوسه که هیچ تو بگو به سیلی حتی .
به نحو غریبی بهار است!
ـ هنگام صبحانه فهمیدم به همراه فنجانی قهوه ی جوشانده ی تلخ و مقدار متنابهی گردو و عسل ـ
متعجب شدم که : ما که هنوز اسفندمان را به کفایت آغشته نشده بودیم و نق زدم : عجبا !
همه ی اینها وری و یک خروار ملافه ی عرض یک و طول ۳ رنگرزیدیم پس از سالها دوری از رنگرزیدن که بهارانه شویم ما هم سرخ و سبز و زرد و بنفش و شهر فرنگی شد حمام و طاقه های رنگینی ملافه بهر سر اندازیدن داریم و خوشیم بی و با هر چیز و همه کس که بهار است!
بی دلیل بی دلیل هم که نبود.....
حیف.
حیف که نمیدانی دوستان من دوستان تو را می شناسند و دوستان تو به دوستان من گفته اند که به دوستشان بگویند که فیلمساز مذکور بسیار حقه باز است و بسیاری حرف های دیگر.
حیف.
چقدر دلم میکشید که حرف همه دروغ بود و نبودی تو همه ی حرف هایی که هستی.
حیف.
حیف که شهرت باز میکند کف همه را پیش همه.
حیف.
حیف که مشهور بودی وهمه کار کردی و همه همه چیزت را شنیدند و حیف که دوستانمان دوست بودند و من شنیدم همه ی چیزهایی که نباید میشنیدم و تو بگو حیف که پا پس کشیدم و تو بگو بی دلیل.
نه.
بی دلیل بی دلیل هم که نبود.....
حیف.
ته مانده ی زمستان همه ی امراض نگرفته از جمله درد گلو ، آشفتگی ناشی از واپس زده گی عشقی، دوری و دوستی ، دوری و دشمنی ، عقب افتادن دخترانگی ، میل شدید به خواب ، بی خواب زدگی و در نهایت در یک عملیات متحیرالعقول دودر کردن روز کاری تا کامل شود سالمان و باری از کار نکرده و حرف نگفته نماند برای سال آتی.
آنکه رفت.
نیامده.
کاش این بماند.
بیاید.
کاش دروغ های زیبایش راست راست راست باشد.
کاش بخندم.
این ته مانده سنه ی هزار و سیصد و هشتاد و شش....
و بهار شود
انگار که هیچ روز نرفته بود
پشت پنجره ای با هزاران درخت
و یک دارکوب...
بوی تند سیگار فروردین و مجموعه ی نفیس دوربین ها و اشیا جور به جورو دیوارهای پرخاطره . دخترک به نجوا میگوید پیر تر ها به خاطره ای زنده اند و سری به تاسف تکان میدهد . نور فلاش میتابد در چشمم . چشم میبندم. ذهنم به ذهنم میکشد که نیستم من هم زنده گهگاه به خاطراتی؟؟
حرف میزند و میچرخیم منزل کهنه ی پیرعکاس سینما را که آتش به آتش سیگار میکشد و از خاطرات پریروز و قبل ترش میگوید . از سماوری که ملک الشعرا و شهریار و بزرگان دیگری هم چای نوشیده از آن . قوطی تلخ تگری را دست به دست میکنم که مهره های آویزان از همه جا را دستی بکشم.
دیگر به حرفهای دیگران گوش نمیدهم و فرو میروم در صندلی نه راحت و بوی ترشال محلول در باکسهای سیگار فروردین گوشه ی اتاق و عکس های همه ی زنان و مردان و کوچکان و بزرگان و دلم میگیرد...
زنگ ها برای که به صدا در می آیند؟
من که تورا فراموش....
پیشکش. یخچال صدای ما. حق شما. بروید خوش باشید در قوطی.
حالا فکرهایمان را بکنیم ببینیم چه میشود....
موزیک های جهان را کرده ای بهانه.من فریب میخورم. . اسانتر از ده انگشت.
بچرخ تا....
گاهی آنچنان هم...
صبح ِ زودتراز کلاغان بیدارت میکنند . جویده و نجویده جین کثیف زشت را و بالاپوش کهنه را و سر انداز داغان به سر راهیت میکنند که خاک و خلیده شوی در لاله زار بدلی و بار بکشی و کلاکت بدوشی و مخروبه را با همه چیز و هیچ بقالی و چقالی و عطاری کنی و رنگ و لباس را چک کنی و گاهی از فرط فلاکت کودکی های شهریار را سر به سر شوی بی چای و صندلی راحتی حتی نگران رفت و آمد خورشید و امثالهم شوی که انگار مهمترین جریان امروز روزگار رفتن نور روز و بازمانده ی پلان های خارجی باشد نه تولدت!
میان این وانفسا پیامک های رفقا را هم بی جواب نشوی که بی ادبی نشود مبادا و سرد سرد بنشینی به گوشه ای و دلت قهوه ی ترک پرمایه بخواهد وانبوه کیک های شب پیش را ناشی از چشم و هم چشمی پریسا و پسر پسرعموی مادر جان که نتیجه اش دو کیک شکلات آلود بزرگ شد در یخچال.که فرصت خوردنش نمیشود حتی .
ته شب سرخ از پوست داغان آفتاب زده بلعیده و نبلعیده داغ دوش و شوپنی و خواب زود و بیداری زود...
تولدم مبارک!
که روز کلافه گی را به دقیقه ای روشن شوی و آنسوی دهکده ی جهانی دالی نازنین هاگ کشان بخواند خطوط نادیده ی چهره ات را شاید از مکث ها طولانی بین حروف و بکشدت از بستر غمینی به بام و چای و دخترک رفیق کهنه و همسر نو اش و پسرک عکاس ـ طراح محبوب و قدم قدم زنان و یخ زنان و خندان و لرزان و شادان روایت از جنبنده های بریان شرق دور کند و لعنت به معده ای که از فرط درد آش و باقالی را محروم میشوی و چه حیف !
غبار طلا روی شهر پاشیده باشند ازین فاصله انگار...
و اینگونه است که کائنات کیفورت میکند اگر ظهر دلگیری کنار پنجره ی درازت بنشینی سر بر زانو از صمیم قلب قدم زدن بخواهی .
به گمانم این دالی نازنین نماینده ی تام الاختیار کائنات در راستای برآورده کردن آرزوهای من شده باشد این روزها !
دوستش میداریم! با لبخند گشاد!
۱-هشتم اسفندی ته مانده ی هفت نگاه را چریدیم و سرخوش شدیم انبوه هنرهای تجسمی را خوب-خوب با لباسهایمان به غایت شیک و رفته بود که از دست برود. نرفت.
۲-هدیه ی استاد جان آرتیست را که به نیت لبخندش بافیده بودیم زانو نزده تقدیم کردیم و لبخند مهربانیش ما را به اوج افتخار فرستید و فکر که میکنیم ابهت پایان نامه را هم تنها دلیل دیدن لبخند استاد جان آرتیست بود. نه بیست و نه ده.
۳-فریال سلحشور مهربان و سخاوتمند است . سنجاق سینه ای به شکل فرشته ی آسمان هفتم دارد. گفت که اگر خواهان باشم مجموعه ی چاپ سنگیشان را توانم دید.
۴-اولریش مارزلف فارسی را خوب صحبت میکند.
۵- برقع دوختم.
۶- تصمیمیده شدم که رساله جان را اندکی کاملتر کنم به خواسته ی داوران و استادان.قول کتاب هم با استاد جان آرتیست.
۱-۲-۳-۴-۵-۶- تمامی کائنات به کناری و انبوه علاقه ام به استاد جان آرتیست به آن کناردیگر.
ما نشستیم شب درازماه اخر سرما را به تماشای دنیای قشنگ نو گذرانده و اجرای زیبای زیبای زیبای ارکستر فلارمونیک شهر بزرگ ایالات دور را در اواسط موومان گریان شدیم از فرط ناخوشی ناشی ازدل لرزه هایی که هجوم ساز و تکان های دست مازل بزرگ و حسرتی که مبادا برای همیشه ازینهمه شکوه بر دل ما باقی بماند - زبانمان لال- بر افکارمان انداخت.
بس که دووراک و دنیای قشنگ نو اش دل بیچاره و گرسنه ی مارا مملو از عواطفی غیر انسانی فاقد زبانی جز اشک میکند و هی ما را به اوج و اوج و اوج میکشاند و باز با ضربه ای پخش جهان خاکی میشویم تا بیاد آوریم از اهالی مفلس جهان زیرینیم و نصیبمان از اجراهای بزرگ گشاده دستی آرته ی مهربان است و گاه به گاه پخشی از گوشه ای از اجرایی از بزرگانی... .
از اين قطار پياده شو
از اين كوپه پروسواس
اخم مرموز كش دار!
وبيا تا ايستگاه دوباره
تا لبخند مرموز همان كلام
تا خطوط در هم دستانمان
در نگاه آن كف بين
وشماره ي معكوس ( با هم شدن )
در ساعت زنگ دار آن نقاشي
و تلالو انداممان
در عكس فوري يك عشقبازي ...
شیدا محمدی
پایانامیدن و داستان ترسناکش و آشفتگی های ضمیمه اش سر انجام به انجامی رسید که انتظارش را میکشیدم.
آه...ای بیست مقدس....
به انضمام مقادیر متنابهی گل ، شکلات ، یک عدد تقویم جیبی پر نقاشی ، کتاب های فراوان ، یک عدد دیگرتقویم یونیسف و دفتر چه تلفن ضمیمه اش به رنگ فیروزه ای ، حافظ جان کیارستمی جان ، یک جفت گوشوار خارق العاده و انبوه دوستان دیر هنگام ندیده و دیده و اساتید عزیز به صرف قهوه و ناهار با دوست جان داور که از هر غریبه ای بیش تر پیچاند و پیچاند گوشه ی ردای ما را و شکر ایزد که ماجرا به بیست مقس ختم به خیر شد وگرنه من میدانستم و رییس جان داور و ....!
از همه بهتر حضور وزیر تورانیان و آن دیگری دوست موزیسین عزیز.
از همه بدتر ... اوووم... اهان...موفق نشدم با اغلب دوستان به کفایت بگپم.
با تک تک اجزا تن خوابالوده میباشم فراوان.
وقت آن است که بدرود کنی زندان را....
حافظ
دستانم کمی ـ کمی بیش از کمی ـ سردتر از معمول انگشتان یخ زده ی زنی در اواخر فصل سرد است.
همه چیز اماده ی فردای زاییدن کودک چهار ساله ام است. کودکی که از انگشتان یخ زده ی زنی پشت شیشه متولد میشود.بارور از الیاف...رنگ...پشم...ابریشم...
کمی - کمی بیش از کمی ـ نگرانم.
نکند...
مبادا...
کم نشود...
زیاد نیاید....
این و آن...
همه....
هیچکس...
کمی ـ کمی بیش از کمی - کلافه ام .مشوشم. آشفته ام. هراسانم.
از همه ی ماجراها گذشته....
ت . ن . ه . ا . ی . م....
پ.ن. این ایام دفتر خاطرات گرامی شبیه تر به ذکر مصائب ایوب شده تا روزنگاری .یا که من ایوب و یا قلمم بیماری لاعلاجی شده باشد!
پ.ن.۲. توصیه به خواندن نمیشود.محض بالا آوردن درونست و نه بیش و نه کم .
و عجالتا بی ملالیم و ملال هایش را رقیق در اندک باد و افتابی با دالی نازنین قدم قدم کردیم به انضمام ظرف ذرت و ماجراهایش به مقصد پل و تعاملی از نهایت همه ی جزئیاتی که دوستی به معنای دوستی میخوانیمش.
خدا سایه ی رفقا را کم از سر ما نکند که در لحظه های بغض مینشینندت به کناری و دیوار میشوندت محض برخاستن . به دفتر رییس موقت ِ بزرگوار در شوک مهربانیش که کنسل میکند کلاسش را در تالار و واگذار تو میشود تالار بزرگ برای انبوه رداهایت و دوستانت و دل خودت که میکشد در بزرگ تالار داشکده بنمایی هنرت را .
چه خوبم.
چه خوشم.
نه غمم می آید .
نه دلتنگیم.
نه سردم و نه گرمم است.
نه ترش و نه تلخ و نه لازم به قند و عجالتا فقط سمفونی بیژن و منیژه ام می آید تا بنشینم کنار پنجره و بیژن و من و منیژه و چای و اجرای ارکستر وین و لذت!



