تبليغاتX
سو ما پا

irving penn

 
گمان مي‌كني آيا
با اين خورشيد له شده‌ي لاي كركره
باز هم مي‌شود درد دل كرد؟
 
شعر : گراناز موسوي
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


می بارد. آرام میبارد. می بارد.سر میرود.  کف الود بالا میزند که : دم کشیدم . طولترش بدهی طعم از دست رفته اش. جوشیده شده و حرام .فنجانم. پر میکنم. خالی میشوم. داغ و سرد. به جرعه ای. یا که جرعه جرعه ای.

سر میروم. کف میکنم. رقیق و غلیظ میشوم. به سکوتی. به زیباتر شدن در سکوتی. به تنها تر شدن در چهره ای . به خوشتر شدن در خلوتی .

به لوت و عود و بربط و تمامی ساز های شرق. به همزمانی ده ها عود شیرین .

شیرین نه. تلخ . بی شیر. بی شکر. بی حضوری از هرگونه که بخوانی. بخواهی.

نه.

فکر نمیکنم. بی مغز آسانترم. بی خاطره. بی آرزو. بی هدف. بی میل. بی اشتیاق.

زیر فنجان خیس اینده ی نزدبک خیسیست و خطوط  دودستم همچنان زندگی گشاده .

فنجان پر تفاله آینده ی پر تفاله باید باشد.

راه ها ، آدم ها ، نقش ها ، حرف ها ، نگفته ها و شنیده ها ، تفاله ی جرعه ها ی دیروزند ته گرفته بر فنجان امروز....

 

دست تمام فال ها را خوانده ام

و قسمتم از امروز تلخى فنجان هاست

دلم مى لرزد مثل پاكت شير

و قهوه ريخته است

از اينهمه كاغذ،

روی حکم طلاق..

مانا آقایی

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


حرف و حرف و حرف.مود ب و نا مودب....نامه و نامه و نامه بازی...بحث و دعوا با زنک احمق رییس دانشکده، آموزش، استاد، مدیر گروه ،مسئول و نا مسئول....

خشم.

خشم.

خشم.

نه حتی غم و اندوه و آه و ناله و هر حس رقیق دیگر.نه.

خشم.

نه اززنک احمق رییس دانشکده، آموزش، استاد ، مدیر گروه ، مسئول و نا مسئول.

 خشم از حماقت. خشم از هرچیز و هرآن چیز که امروز شنبه ی پنجم را اینهمه نفرت انگیز کرده در امتداد دیروز و دیروزتر و دیروز ترَش. طوسی .

در امتداد هر آنچه احساسات و شهود و چیزهایی ازین دست میخوانیمش.خشم از خیال. آرزو.

خشم از دریچه هایی که میگشایی.خشم از اشتیاق.انتظار.

خشم از خویشتن نادیده گرفته شده ی خویش.

 

زندگی

 قرص آفتاب...

قرص ماه...

قرص نان...

قرص كدئین...

علی صالحی

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


نیستی هیچ و هیچ هم نمی اندیشمت بودن و نبودنت را هم انگاری که نبوده باشی هرگز و نخواهد بودنت هم مچاله ام نمیکند آنقدر که گریزی نیست برف باریده و نباریده را و هجوم توده ی سرد و گرم را ازین مرز و آن جوار.

سهم هرکه را کناری گذاشته اند.

سهم هرکه را کناری گذاشته اند که کرم قعر دریا را سلیمان روایت کرد از زبان موری که روزی رسانش کرده بود ایزد که حبه ببرد مور تا عمق دریا کرم را که کرم ثنای کَرَم ایزد میگفت که :

"یا من لسانی فی جوف هذه الصخره تحت هذه اللجه لا تنس عبادک المومنین برحمتک یا ارحم الراحمین."

و از کرم دریا کمتر نباشم از زیبایی و امانتی و سر سوزن ذوقی که کَرَم ایزد دچارنشود حالم را و گرسنه ی عشق بمیرم . که روزی رسان  فراموش نکرده ما راکه هنوز نوزادان متولد میشوند ـ تاگور گفت ـ و من حتی هرشب ِ نیمه حس میکنم آوازش را که میخواند رمه اش را.

آه که دریغ میکنیم از خودمان فنجانی را حتی....

گرفتاری های بشر که تمامی ندارد. سرخ تمام نشده  اُکر...این تمام نشده لیفه های سبزسیبی ...سیاه مبرق...سیاه نا مبرق....تن پوش استدیو ...سر پوش بازار....

تا ابد برای چای ننوشیدن و این ماجرا ها و آن قصه ها که نه من و تو هم حتی نمی دانیش گرفتاری داری . دارم.  

من پلاس کوچه و دربدر بازار و دانشکده ی نیمه تعطیل میشوم و دخترک محبوبم را دل گشاد میشوم تا نیندیشم بود و نبود و همه ات را. انگار که نبوده ای و نخواهد بودنت را هم اندیشه نمیکنم.

حال میبرم سرما را  و محض خالی نبودن عریضه فحش های نه چندان بد میدهم پسرک فیلمساز احمق زیبای آشغال بلند قد نفهم جذاب عوضی را که من ِ خونش فوران کرده و لذت شب از من گرفته و به زودی محو میشود انگار که هیچ نبوده و باز بازخواهد گشت و باز رفته و باز خواهد گشت و باز  ادامه دارد بازی من و ادم ها و ادم ها و من پیش میرود فصل و فصل و فصل...

با این گلوله ی پشم اُکر گوریده از فرط لذت چسبیده به سقفم حدودا - شاید وجبی پایینتر- .

 

یک فنجان قهوه ی تلخ . بدون شیر و شکر.انگار.

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


پیش گفتار

نیاز انسان به پوشش را چه به روایت کتاب مقدس ناشی از بینش حاصل از میوه ی ممنوع بدانیم و چه پیامد نیاز انسان به دفاع از تن خود در برابر سرما و گرما ، در هر دو حالت پس از مدتی از حد رفع نیاز خارج شده و ابزارتجارت ، هنر نمایی و حتی ابراز عقیده گشته است.

تا آنجا که طراح بزرگی مثل کاترین همنت عقیده دارد میتوان با لباس هایی که مردم میپوشند درباره ی جامعه ای که در آن زندگی میکنند اظهار نظر سیاسی کرد. پدیده ی هیپی ها و جوانان عضو جنبش های اعتراض آمیز دهه های 60 و 70 امریکا نمونه های بارز این  نگاه هستند . پوشش هیپی ها شاخص اعتراضی بود که در امریکا نسبت به جنگ ویتنام شکل گرفت و بعدها پوشش متداول جهان گشت.

در دنیای صنعت و مد هم بحث پوشاک بسیار گسترده تر از پوشش صِرف دنبال میشود.به گفته ی جسیکا اگدن (طراح ) : "لباس ها چیزی بسیار بیشتر از تن پوش صرف هستند. آنها چیزی بیشتر به پوشنده اش می دهند. آنها احساس و انگیزش را منتقل می کنند. "

کمرنگ شدن مرزهای بین جوامع ، فرهنگ ها و سلیقه ها ایجاب می کند که طراحان هم همپای  این تغییرات مداوم ، پیش روند و تلاش کنند تا فرهنگ و عناصر زیبایی شناسانه ی بومی و ملی خود را در قالبی جدید و همسو با نیاز جامعه و حتی جهان ارائه دهند.

از دیگر سو ، مردمی که پتانسیل های تاریخی و بومی خود را نادیده گیرند ، به سرعت هجوم سلایق، کالاها و حتی پسماند های بازار های قدرتمند خاطرات فرهنگ شان را نابود خواهد کرد.

پروژه ی پایان نامه برای من فرصتی بود تا تجربه ی تازه ای در بحث "پوشاک به مثابه ی اثر هنری " داشته باشم. گو اینکه رشته ی تخصصی ام- بافت پارچه- و فضای ذهنی و بینش آزاد و ویژه ای که استاد عزیزم سرکارخانم ثمری در کلاسهایمان ایجاد کرده بود به من جرئت داد تا فارغ از نگاه روزمره هر لباس را بومی در نظر بگیرم که فردیتم درآن نقش ببندد.

در ارتباط با تاثیری که از فضای رنگی لباس ها ، گلیم و گبه ها ، زیو آلات زنان و کودکان قشقایی گرفتم شاید تنها مطلبی که میتوانم بگویم تکرار این جمله ی برانکوئینو طراح بزرگ باشد : " به هریک از مجموعه هایم مانند دفتر خاطرات شخصی نگاه می کنم . "

گمان نمیکنم سلیقه ی هنریم را هیچگاه گریزی از تاثیرات خانواده ی قشقاییم ، لباس زنان فامیل ، پولک دوزی لچک مادر بزرگ ، مهره های زینتی کودکان و حریر رنگ به رنگ دستمال های رقص محلی خویشان باشد...

و....و....و.....

میبینی چه بزرگ شدم؟ دیگه دارم پایان نامه میدم! کی باورش میشه؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


prada

 

من منتظرم

وقتی می آیی٬

لباس چهارخانه ات را بپوش.

منتظرم تا در یکی از خانه ها٬

درست یک وجب پایین تر از شانه ی چپ٬

خانه کنم...

 

فرشته سلیمانی

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


آه...دکتر جان رفیق.

آشفته ام .

تا انتهای جایی که بیندیشی اندیشه ام نمیشود و رها نمیکند خیال آشفتگی روحی که میدانم تقاص میدهد.

میترسم.

زیاد ِ زیاد. نه کمی ها ! نه. زیاد میترسم.

حسش میکنم حضوری را که می پلکد حوالیم انگار. فشار میدهد چیزی ته دلم را انگار.به دیواره ام میکوبد انگار. به مجرای دهشتم میکشاند انگار...

بد حالیم دکتر جان رفیق.

برای لحظاتی تو بگو مرزی ناپدید شد و دیدم من آن نفرت عمیق را .دیدم؟ ندیدم؟

بد حالیم دکتر جان رفیق.

آرام نمیشود ذهنم و روحم هردو . خوشم نمیکند . حتی دست نویس پیر بانوی نقاش در صفحه ی اول : هدیه به من عزیز هنرمند که حسابی مفتخر و ذوقناک بودم و نیستم دیگر از فرط....از فرط...از فرط آشفتگی تو بگو...ترس حتی تو بگو...

شاید هم برخورد نزدیک با حقیقت.

حقیقت

حقیقت

حقیقت...

و حقیقت گاری سیب را هم  حتی چپه میکند...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


نه سرما و نه مسافت و چه حالت بکشد و چه نکشد و روسری آقای روسریان مانده بر دستت ، هیچ یک را نرفتن چاره نمیشود و راه دراز ِ دور را باید رفت و گریزی نیست سراشیب تند را که گالری دار جوان و شوخ و مودب که خوب حرف میزند و شیرین و مردم دار است و آرتیست ها را می دوستد و آرتیست ها هم اورا ، سرخ از شرم برمیگرداند آرت آرتیستها را به خانه هایشان اندوهگین و خسته. 

 چه خوب که مجبور نشدم پی بهانه شوم پس گرفتن درهم تنیده ها را برای نامه ی پایانی که شاهد از غیب رسید و انهم چه شاهدی!

 بنیاد مستضعفان !

کلی همدلی و عواطف بشر دوستانه ی ضد انقلابی نثار دوست جان گالری دارمان کردیم که نگماند تنهاست در برابر بنیاد بزرگ که انگشت انهدام گذاشته روی گالریش و فرهنگ و هنر وادبیات و همه ی آنچه نفس میشکشیمشان ، در تنهاییمان در برابر حکومتی که به هیبت عمری که میگذرد  قد علم کرده روبه رو و با هزار قیچی کوتاه میکند دستمان را از هرچیز و همه چیزی که خوش میکند دلمان را.

چه خوب گفت....

 

آنکه آهسته گام برمیدارد

خبر هولناک را نشنیدست هنوز....

برشت

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


گردن درد خورده ام فراوان و شکلات های متشکرم را هم تا ته. نه شکلات دارم دیگر و نه انگیزه . پاپوش مذکور را داده اند رفته و من ماندم بی بنتون با دستانی رنگین.

هی...روزگار.... 

همه جا دل و قلوه میفروشند.گمانم دوباره روز آن سِنت منحوس نزدیک است.

چه مسخره می آید به چشمم. چیزی شبیه به کلاه بوقی منگوله دار و پیراهن تورتور عروسی زنان سرزمین و و لباس لوزلوز آرُکن .

خنده ام میگیرد .

نه.

خنده ام نمیگیرد.

کمی چروک تر از الکی خندیدنم.

کمی...نه زیاد...

 

ملوانی تنهای‌ام

باز مانده‌ی جنگ‌های پیروز.

کجا هستند دوستان من، سربازانم، جاشوان‌ام

کجا هستند

دشمنان‌ام.

شب نزدیک می‌شود

گرگی حتی در کمین من نیست...

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


تعبیرشوی خواب آشفته را و باز گردی از عصر یخبندان که : چرا رقیق شدی؟

چه زود یادت آمد ! خجل میکنی !شرمنده میکنی ! کجا بودی که نگذاری محو شود آرام آرام آرام....نه حرفی ، نه سوالی ، نه گفتی ، نه شنیدی ، هیچ. راش ها و نامه ها و خنده های مستیت را برداشتی و خدانگهداری هم نگفتی و حالا مرا به قاضی نشانده ای که چرا قاضی شدمت؟ بگویم ازآن دوست غلتبانت بپرس؟ بگویم؟ بگویم که بشوم کلاغ خبر چین ماجرا؟ که تا کافه را شنید بدو بدو هزاران حرف نگفته گفت پشت حضورت و هرچه زنی نباید از مردی بداند را گفت تا باور کنم خودش نیست همه ی آنچه گویا تو بودی ( بودی؟؟) . دانسته و ندانسته شاید دامن زدی . به سرعت نور مهرشان کردی و رفتی که رفتی که رفتی.

حالا نشسته ای که : چرا !

که : بگو.

که : شفاف شو.

که : بردار آن عینک را.

که : بیا.

که : دوباره.

دوباره و دوباره و دوباره...

نه نازنینم. من پا انداز زندگی خود نمیشوم.

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


 

حرف تازه ای نیست این روزها و توکه گرفتاری و من هم جایی ندارم در شلوغیت و من هم که طرحم نمی آید و کلافه ام. خرواری رنگ نو به قیمت خون پدر شاهنشهاه آریامهر هم فوران نمی دهد خلاقیت کپک زده را ! مرده شور !

اَه !

اگر هوس بنتون نبود و زارای لعنت شده همه ی طرح ها و روسری ها ـ که چه عرض کنم توسری مناسب ترست برای این کهنه پاره ها - را میریختم در جوی فورانیده ی خیابان پهلوی اسبق که اینهمه چکمه ی مرا نیالوبد و اعصابم را نیز.

اَه !

انگار که زنگ زده مغز گرام و کلی از روسری های خام آقای بازاریان را درب داغان کردم که کردم حقش است با این سلیقه ی در خور دهات آباد و آن اطراف.

اَه !

هی میخوابم ! امید وارم انگار که در خواب طرحی فوران کند که نمیکند که نمیکند.

تو هم که مزید بر علت.

اَه !

خب گرفتاری که گرفتاری .

به زودی...به زودی...به زودی ...به زودی...به زودی...به زودی!

اَه !

این باخ  هم که مرا روانی میکند !  از فرط شیکی و موی پودر خورده و همه چیز سر جای خویش و شکم سیر هیچ کار دیگری برنمیامده و موسیقی تمیز میسازد برای قلب بشریت بروند حالش را ببرند . گلن گولد هم ایضا !

اَه !

دارم برای آقای بازاریان و باخ و تو و مغزم و گلن گلد !

+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


 

تنهایی ها عمیق اند

عمیق

مثل صورت مردگان.

حلزون ها چقدر تنهایند

به جز آشیانه ی خود همراهی ندارند.

تنهایی ها عمیق اند، آشیانه ی کوچکم!

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

و من آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم

زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد...

 

شمس لنگرودی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


زمستان هم عینکم را بر نمیدارم. میگذارم باشد .  به زمزمه های عابران گوش نمیدهم. آرام  راهم را میروم. در سکوت. هزار کار میکنم. کتابدار را لبخند میزنم. ساکت. آقای لاغر و بدخلق دروس عمومی را...آقای چاق مهربان آمفی تیاتر را...همه را با لبخند و سکوت.

در خیابان شنلم را محکم تر میپیچم دورم همه جا ساکت تر میشود انگار. دور میشوم. تا محله ی کاموا فروشان.از رسیدنم پشیمان لب میگزم : جامعه ی نسوان هشت مارس عزیز را با امروز دوشنبه ی افتابی اشتباه گرفته انذ گمانم. ولوله ایست. از دور نگاهی می اندازم. می دانم چه میخواهم اما صدا اینقدر زیاد است که سکوت مرا کسی نمیبیند. از دور دوری میزنم. کتاب دستم را اینور آنور میکنم.چاره ای نیست . چند مغازه میروم. به سکوت من کسی توجه نمی کند . همه با فریاد کارشان پیش میرود.

می ایستم .کنار در.از دور دستی تکان میدهم. اشاره میکند که : صبر کن.

سر تکان میدهم. ساکت می ایستم گوشه ای.صبر میکنم. هزاران نفر فریاد میکشند.

کمی جابجا میشوم. کتاب دستم سنگین است. میگذارم روی پیشخان.به الیاف زرزریش اشاره میکنم . در سکوت.  لبخند میزند و  میگذارد در پاکت. اسکناس ها را میشمارم. لبخند میزنم و میروم. لبخند میزند و میرود .سراغ هزاران نفری که فریاد میکشند.

اینهم از روزگار من ، صبح آفتابی زمستان و کاموا فروشی که به من عاشیق است...

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


 

صبح است ومادر جان سیاستمدار روزنامه های صبح تهران را میخواند. من و آنیموس و برادرک هم با اضافات روزنامه های صبح تهران موشک به فضا میفرستیم .

دوباره  ۵ عصر است. تاریک و روشن است....

آنیموس و برادرک گیس و گیس کشی . من اما دستم را زده ام زیر چانه ام دراز کشیدم زیر پای مادر جان سیاستمدار : بالاخره به کی رای بدهیم؟

در خانه ی ما مادر جان سیاستمدار تصمیم میگیرد که ما به کی رای دهیم.

 : هنوز مشخص نیست . خاتمی داره از داوووس (؟ ) برمیگرده. باید منتظر موند ببینیم تصمیم چیه.

آنیموسم توجهش جلب میشه : چی وووس؟ اخ جون . پس به خاتمی رای میدیم.

می آیند و دانه دانه میبرندمان.نمی دانیم به کجا...

مادر جان سیاستمدار روزنامه را پایین می آورد و نگاه بسیار بدی به من میکند انگار که خنگ ترین جلبک اقیانوس باشم. میگم : من نگفتم به خدا !

من میدانم ما نباید به خاتمی رای دهیم .من میدانم  ما باید به دوستان خاتمی رای دهیم . چون خاتمی بزرگتراز انست که به رای ما نیاز داشته باشد .من میدانم  خاتمی هست تا ما بدانیم به دوستان چه کسی رای بدهیم و اشتباهی گیج نشویم برویم به دوستان شخص دیگری رای بدهیم.

به خواب دیشب فکر میکنم. دوباره و دوباره درین یک ماه اخیر...

 همش۵  عصر است.همه میترسند. ما میترسیم.تاریک و روشن است. هی می آیند و میبرندمان کسی نمی داند به کجا . من گریه میکنم. ساعت ۵ است. همه جا ، همه وحشتزده اند...

 

این شب ها همه اش با صدای گریه ی خودم از خواب میپرم.

چه موحش پنج عصری...

+ نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


برای قهقهه کافیست دهانم را نبندم ودست هم رویش نگذارم و گشاد گشاد لبخند بزنم. کافیست جز بنوشم و بلند بلند کیف کنم . بی دلیل ، بی بهانه . بی اتفاقی حتی آنگونه که ته ذهنت رژه میرود از پیش. محض جانوری که ته دلم میلولد و خنده میزاید. دو نیم میشود و هر نیمه جدا جدا لذت می شود و هر نیمه خود نیمه ی دیگری از لذت و خنده می شود باز و انگار خط خطی میکند همه چیز را ، رگ و شاهرگ و در و دیوار درونم را حتی و عاقبت شره میکند از دهانم روی جهان عبوس!

-ای وای...شرمنده...آلوده ام شدید...معذرت...معذرت...و دستمالی تعارف یکنم.

- زیر لب بد و بیراه میگوید به من ، این جهان بیمار و پاک میکند کت طوسیش را و میرود...

خنده ام میگیرد. بالا می آورم . خنده بالا می آورم. لذت بالا می آورم . راز بالا می آورم . اخر قصه هم هنوز ته داستان را نشنیده بوق آزاد میخورد.به گوشی نگاه میکنم. میگذارمش .اما خنده ولم نمیکند.شانه بالا می اندازم که : تو هم که نباشی اینجا بالا می آورم !

اهمیت جانوریست که در من میلولد...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |


و کماکان کله شق وار سخت گرفته ام خودم راکه نزنگم و نپیامکم و به سیاست رها کنم تاخودش غلیان کند و متفق شود.هیچ هم به نگاه های ملتمس آنیموسم که بسیار ِ بسیار متاثر شده هاله ی این خنیاگر ِ غمگین را وبسیار شیفته همه ی چیزهایی که نمی دانم چیست و من هم اِی بدم نیامده پس از مدتها رهبانیت .

اینست که لبخند زنان کاسه ی اندوه را درکاسه ی سفید فرنگی خالی کردم و با لبخندی از سر شیطانیتی که زبانه میکشد این جور مواقع ، نشسته ام کنار پنجره ی درازم و سکه می اندازم شش بار و ای چینگ می خوانم و از هرکجا خوب خوب خبر میرسد و من ملنگم این سرد روزهای میانه ی زمستان اینهمه سرد را.

 

ایمان آوردی  : تو پیامبر.

آهای بودی ساتوه ی کوچک ! عذاب دوزخ من سخت داغ است ...

+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت توسط سوماپا |