تبليغاتX
سو ما پا

آنیموسم  به شدت زبان میخونه. عینک آبی منم زده به چشمش. من کنار پنجره نشستم  آدامس خرسیمو سبک سنگین میکنم.

بیرون طوسی ِ .

ذهنم میره پیش دیشب . عصبانی و ناراحت شد .من... تقریبا ..میشه گفت.. حدودا...گند زدم خب ...کمی...کمی زیاد...

میگم :  حس میکنم گاهی به چشم یک دیوانه نیگام میکنه.

عینک منو رو چشمش جابجا میکنه : گاهی؟

میگم : آره.

دوزاریم میفته.

رومو میکنم به به پنجره میگم : میشه عینک منو از چشمات برداری؟؟ اینجوری احساس میکنم دارم با خودم حرف میزنم !

عینکو بر میداره :  حالا دقیقا چی احساس میکنی؟

دستامو میذارم رو صورتم میگم : احساس  آهنگسازی که رکوئیم بهش سفارش دادن.

غورباقه میگه : اینجا که هم چیز اوکی ِ !!!؟؟  و ورقارُ جمع میکنه.

دستامو از رو صورتم بر میدارم : یعنی...

نه.

فکر نمیکنم...به هیچ چیز فکر نمیکنم...فکر نمیکنم...فکر نمیکنم...فکر نمیکنم...فکر نمیکنم...فکر نمیکنم...فکر نمیکنم...

 

 

از تو میترسم

نگاهم که نمیکنی شبیه دیگران میشوی

دیگرانی که مرا نمیبینند

فکر میکنم ،

نگاه میکنم ،

چقدر شبیه دیگران شده ای...

 

پ.ن . شعر مال من نمیباشد. مال یک گمنام میباشد. حالا همه میتونن بیان کامنتاشونو پس بگیرن !

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


امشب

ساعت نمی‌دانم چند است

اما کسی دست برده است توی سینه‌ام

تا چیزی را

تا چیزی را از تپیدن بازبدارد.

آه،

برای زنی ایستاده بر لبه‌ی اندوهی ژرف دعا کنید...

 

رسول یونان

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


در واقع ناهار و کافه و خنده و دوست خلت بسیار خوب بود و خوش.من همیشه دلم خنده های فراوان میخواهد با و بی دلیل . و دیگر آنکه من باز هوای چیزی در سرم بود... به دروغ بابِل را گفتم وراستش را نه که فردا هم بیاید مثل دیروز . خودش میخواست. خودم هم میخواستم.

اما ...

امروز بابِل..فردا...

نه. دور که نمیشود. بهانه ها همیشه پیدا میشوند.

رازش را بگویم؟

شیفته ی آدمان اصوات میشوم.

نخند !

 

فکر که میکنم...چه ترسو شده ام راستی ! دستانم را ببین . باز میلرزند احمق ها.

 نگو با من چه کرده اند... نگو...

هیس...نپرس...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


میگم : تا ابد که نمیشه وارونه زندگی کرد.

میگه : روزا یه آمبیانسی تو فضا هست که اذیت میکنه.

نمیگم : آره. فکر میکنم : آره.

سرده.

موزیکا رو میذارم تو کیفم . داغم .ازون شباست که نفسم بند بیاد.

تنها چیزی که پرم میکنه همینه عجالتا. ازخودم دریغ نمیکنم.

همشو میگم. فقط سعی میکنم گریه نکنم. وقتی سعی میکنم گریه نکنم دستام میلرزه. گره میزنم. دستامو به دستام .

سرده.

مهدیه راست میگفت . دقیقا مثل یک هارپسیکورد نورانی میمونه....

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


mario sorrenti

 

محض دل خودم قِل میخورم خوش خوشک در خانه و سوت میزنم یواشکی در جیبم این روز ها را که وضوح سرما حتی از پشت شیشه های قطور آنقدَر هست که با آغوشی گشاد قید گالری استاد جان آرتیست و همنشینیش را و نمایشگاه خوب خورشید بازی های پسرک را بزنم و کاهلانه راهی میهمانی چای شوم با خودم.

در سکوت آرام آرام چای بریزم در قوری چینی کهنه و برگ های ظریف آویشن را مهربانانه راهیش کنم و نبات را هم و بنشینم با لبخندی گشاد و زل بزنم به قوری تا دِلی دِلی کنان دم بکشد برای خودش و بگردم از بین آنهمه لیوان ماگ خودم را بیابم وفوتش کنم و آرام چای را بریزم و حرف بزنم با لیوانم و حالش را بپرسم و یواش بیارمش تا اتاق و کلی چانه ام را بخارانم که : امروز دلم چه میخواهد؟ چوب؟ شیشه؟ چرم؟ و گاه که دلم شیشه بخواهد از میان همه ی رنگ ها رنگ نزدیک لحظه ام را بیابم و زیراستکانی شیشه ای را بگذارم روی میز که خیس ِ ته لیوان نشود مبادا و بنشینم و بو بکشم لذت طعم آویشن را و جرعه ای داغ داغ بنوشم و بسوزم و باز جرعه ای و در این بین سطری هم از رساله ی محترم را خط خطی کنم از شرح لوشر بر رنگ و نظریات نیوتون بر همان واندازه ی چاک گریبان خرقه ی صوفیانِ ِ این و آن سلسله و ییلاق و قشلاقیدن ایل بزرگ و رابطه ی مستقیمش با شدت قرمزیت روناس و تاثیر دوغ  نیز بر همان و باز حواسم برود پی لیوان و قلیان طلایی درونش و برگ های شناور و مجموعه ی ماجرای پایان نامه را فراموش کنم انگار نه انگار که آنور این پنجره های عریض که مرز خانه ی ما و باقی جهانند ، دنیایی پر از عدد و رقم و تاریخ و زمان میلولد...

نه...اینور شیشه ما ساعت ها و ساعت ها سرخوش لذت یک لیوان چای سبز و آویشن و

نباتیم...

 

پ.ن. هیچ هم به اصالت شیرازیمان ربطی ندارد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


شب است.

برف نمیبارد. آنیموسم دلخور میگوید : فعلا...

بله. فعلا برف نمیبارد.اما همچنان آسمان سرخ است . همه جا برف پاخورده.همه جا سکوت. کاج پیر حیاط سرفه میکند. سر شانه هایش را از برف میتکاند. پنجره را باز میکنم : چیزی لازم دارید بیاورم؟

صدایش خط خطیست: ببند پنجره را تا نبلعیدت این سرما ! لبخند کوتاهی میزنم و میبندم.

آنیموسم میگوید : فردا مدرسه ها تعطیلند.

میگویم : تو که مدرسه نمیروی!

میگوید :بچه کلاغان محل که میروند. فردا تعطیلند. میخواهیم آدم برفی بسازیم . تو هم بیا.

میگویم : من سردم میشود. زود مریض میشوم. میدانی که.

میگوید: غورباقه را ببرم؟

میگویم : اگر خودش دلش بخواهد.

غورباقه روی تخت ورق ها را پهن کرده فال میگیرد.زیر لب چیزی از سرما بلغور میکند. آنیموسم با التماس نگاهم میکند. شانه بالا می اندازم که : گفتم که !

برامس در می آید که : دل بچه را خون نکنید.

میگویم : شالگردن ادم برفی با من !

آنیموسم فوران میکند که : وای..... و می دود دستکش های رنگ به رنگش را میگذارد روی شوفاژ تا خشک شوند.

شب است.

برف نمیبارد.

برامس سمفونی سومش را زمزمه میکند.

شب است.

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


Voguecover

 

و احتمال رنگ سپيد ،كم رنگ است...

 

نازنین نظام شهیدی

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


پدر صبح های زیادی زود شیر داغ و عسل میاورد.

تابستان ها میگوید : هی دختر کوچک بیدار شو ببین همه جا چه سبز است.بعد باهم میرویم پای پنجره و انبوه سبز را نگاه میکنیم و شیر وحرف و لذت مینوشیم.

بها ر ها میگوید : آسمان آبی آبیست و مینشینیم کنار پنجره و به ادمهای خوابزده میخندیم.

پاییز ها میگوید : بیا برای پیر مرد شیر داغ ببر.همه ی پاییز مان را جارو کرد با آن جاروی درازش... من میپرم که : ای وای..بگو جارو نکند پدر...من میخواستم برگهای همه ی کوچه را! و برای پیرمرد شیر و تشکر میبریم .

دیشب : بیدار که شدم...

سپید بود.

گفتم : اسفنج باریده پدر.

گفت : نه دختر...برف است.

راست میگفت . برف بود. نمیدانم شیر زیادی شیرین شده بود یا چیز دیگری بود انچه گلوی مرا آزار میداد.

گفتم : پاییزکه هنوز بس نبودمان .و گریه نکردم.

آنیموسم برف که ببیند بنده نیست دیگر. دستکش های لنگه به لنگه ی مرا میپوشد و میرود پی برف بازی با کلاغان محل.وقتی هم که بر میگردد کلی حرف بد یاد گرفته ازشان.همش میترسم از سرما بمیرد. کشیش سرخ میگوید : کسی از سرما نمرده.مثلا خود من در موومان آخر فصل آخر آن کنسرتو...

ومن دیگر به حرف هایش گوش نمیکنم...

 

پشت کاجستان، برف.

برف ، یکدسته کلاغ.

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


دنبال یه شعرم. یعنی بودم. دیگه نیستم یعنی. چون نمیدونم چه حسی رو باید منتقل کنه اون شعر.

شعر عاشقانه؟

نه....

غم؟

نه...

شادی؟

نه..

دلتنگی؟ هراس؟ انتظار؟ خوشی؟نیاز؟ امید؟ سرمستی؟

نه...

سکوت. فقط سکوت. هیچی نیست.هیچی. تقریبا همش خوابم. گاهی رساله. اغلب هیچی. تلوزیون میبینم !!!!!

اغلب باخ . اگه زورم به آنیموسم برسه راخمانینف.

منتظر اون موزیکام . خودمو تسکین میدم. طرف مرده انگار.

میگه: ناراحت نباش جوجو.

تو آینه میگم : ای خدا !

 

و خبری نیست جز شدت بارش...

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


 

آنور شیشه برف ، خیس و سرد ، اینور شیشه نه انقدر ها.اساسا کنسرتو ها هرچه هم تلاش کنند سرد نمیشوند. حتی خود زمستانشان.

کشیش مو سرخ  فصل اخرش را پرحرفی میکند با برامس که هی چای سبز و اویشن میخورد . من اما همه اش حواسم به آنیموس خنگم است که نوک کاج دراز نشسته و برف ها را در هوا میقاپد و گلوله میکند.اشاره میکنم  : نیفتی ...

کلاغ دست تکان میدهد : حواسم هست. حسابی شاد شال سرخش است این روزها. هی میگویم قابلی ندارد.

کسی به سختی کوچه را بالا میرود. شیب تند کوچه را برف پر کرده. راه ارتباط مان با شهر قطع خواهد بود. هی به همه گفتم تله کابین بزنیم ها...گوش ندادند که ندادند که ندادند...

آنور شیشه برف.

اینور شیشه هم برف.

چه روز سردی...

 

پ.ن. سی دی برامس پیدا شد . تو ضبظ بود....

 

عکس : زمستان از منظر پنجره ی ما !

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


 

میگم : این برامس من کو؟؟؟؟؟؟؟

اساسا انگار نه انگار که من چیزی گفتم هیچوقت .

میریزم به هم مبلا و سی دی ها رو . همزمان تهدید هم میکنم. اساسا انگار نه انگار....

برادرک میگه : بی فایدست. اینجا همه دچار توهم فانتزین. میگم : مشقاتو نوشتی؟

میگه : بهم دیکته بگو. میگم : نه. رو به عروسک تو دستش میگه : نگفتم؟!

می ایستم جلو تلوزیون ، دستامو تفنگ میکنم رو به همه : اعتراف کنید. کدومتون برداشتیدش؟

اول یه بالشت میاد طرفم.

بعد یکی میگه : به جز تو کی اون مزخرفاتو گوش میده؟

برامس میگه: با من بود؟

چای میپره تو گلوی مامانم. داداشم هول میشه : بابا ویوالدی گوش میداد که....

میگم : نه...نه...

فردوسی پور میگه : گُل......

 بایستم گلدون ِ که بیاد. میپرم تو اتاق! پشت سرم صدای فریاد میاد.

پیش پیش میگم : با منن. برامس میگه : اهان...

دراز میکشم  رو زمین. آنیموسم میگه : اونجا رو من گشتم . زیر تخت پر لوله مقواست . میگم : لعنتی!

برامس میگه : با منی ؟ میگم : نه...نه...

 گلوله ی پشم آبی! چقدر دنبالش گشته بودم!

آنیموسم میگه :قاطی سی دی بیخودا ننداختیش دور ؟

برامس میگه : ایندفعه دیگه با من بود !

میگم : نه...نه...

به آنیموسم چشم غره میرم. شونه میندازه بالا که : به من چه اصلا....

کلافه میشینم وسط اتاق.

 

سی دی برامسم گم شده....

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


jameslightbown 

 

زل میزنم به تاریکی. گوشام کیپه. چیزی نمیشنوم. چیزیم نمیبینم.اصولا هم کسی چیزی نمیگه که ارزش شنیدن داشته باشه . یه عالمه سایه تو هم میلولن و نجوا میکنن...

همینطوری که پیش میره... پیش میره ؟  نمیدونم ...شایدم پس میره. مدت هاست که خط کشی وجود نداره...

میترسم.

نه از وامپیر یا دون ژوان یا حتی خود مفیستوفلیس. تا وقتی طرف پای یه فنجون قهوه حرفشو میزنه و تو هم میگی نه مشکلی نیست. اون بوده تو نبودی. اتفاقی نیفتاده. یکم غم انگیزه.اما ترسناکش این نیست. ترسناکش تــــــــرســـــناکـــــــــه....

ترسناکش وقتیه که یه قناری رقت انگیز نوازش میکنی یا زیر یه ابشار ایستادی و سرشار میشی...ترسناکش اینه.

ترسناکش اینه که نفهمیدی اون قناری زئوس بوده.اون ابشار هم .

ترسناکش اینه که ندونسته سه تا دونه انار بخوری .

ترسناکش این نیست که ممکنه هادِس جلو روت سبز شه .ترسناک اینه که نمیدونی قراره از کدوم ور سبز شه.

قبل ترا هرکی تکلیفش معلوم بود. یکی دندوناش بلند بود. یکی شاخ داشت . یکی موهاشو چرب میکرد...

ترسناک این نیست که کسی دم فلش دار داشته باشه.

 ترسناک اینه که لوسیفرهم دم نداشته باشه ...

 

پ.ن.۱ احساس میکنم تو تونل وحشت زندگی میکنم.

پ.ن.۲. خدایا مواظب من باش. خودم دیگه از پس این کار بر نمیام....

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


 

نمیشکنم.

تنها ،

گاهی ،

 مچاله میشوم....

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


Johnny Cash

 

سرم داره منفجر میشه...

کانتری بالا میارم . لعنتی ...انگار تفنگ گذاشتن پشت گردنم. با سماجت ادامه میدم. خوبه ها...نه که بد باشه . نه... فقط سرم داره منفجر میشه...

آلبوم به آلبوم بدتر میشم.

با آسپرین ادامه میدم . ..

مونرو...کَش..... ویلیامز....

کیسه ی آب گرم . مال وقتای که مازوخیسمم عود میکنه.

انگار یه کابوی تو مغزم یورتمه میره. نه اینکه بد باشه. نه. ...ادامه میدم. ادامه میدم.

قهوه ی تلخ ...فنجون به فنجون...

لعنت به سردرد.

لعنت به غرب وحشی.

لعنت به جانی کَش.

لعنت به جان فورد.

لعنت به کلینت ایستوود.

لعنت به کانتری.

 

 

لعنتی...کانتری بالا میارم...

+ نوشته شده در دوشنبه سوم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


 

لذت بخش ترین اتفاق دنیا هر شنبه میفته.کمی که از ۱۲ بگذره.موج رادیو رو تنظیم کن.چشماتو ببند.ببند. هیس.الان مجری میاد.چند تا اسم میگه و بعد...

فوران خنده های جلف موتزارت یا صلابت بتهوون یا یه سه ضربی از اشتراوس یا شبانه ای از شوپن یا هوس انگیزی از کورساکف.

dolce. شیرین بنوازید .شیرین لذت ببرید. شیرین بخندید. شیرین شوید. شب شوید .شب ها را روز ، روزها عاشق ، شب فارغ شوید. زنده شوید. زنده زنده بمیرید . مرده شوید.

نفس.نفس نکشید. نفس نکشید . گوش شوید.موسیقی را گوش شوید .نت ها را گوش شوید.سکوت را گوش شوید.گوش را گوش شوید.

کلمه و کلام شوید. کلاف شوید. زمستان را شال و پشم و دستپوش شوید.

بچرخید

بچرخید

بچرخید

با ضرباهنگ.یک.دو.سه .والس شوید. دامن پُرتاب را بچرخید. دست راست رو به بالا. چپ پایین.

برکت جاری است. از آسمان به زمین .واسطه شوید.

برکت را.

اصوات را.

سکوت را...

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم دی 1386ساعت توسط سوماپا |


*  ای غایب از نظر به خدا می سپارمت           جانم بسوختی و به جان دوست دارمت

 

 

* هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند          وانکه این کار ندانست در انکار بماند

 

در مصرع دوم شعر بالا این ترکیب صحیح میباشد : جانم بسوختی و به دل دوست میدارمت. ولی اگه قضیه رو یک تپق فرویدی در نظر بگیریم من ترجیح میدم اون اشتباه دست نخورده باقی بمونه. مرسی مهریار جانم....

 

 

+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت توسط سوماپا |