خلا....
میگم : هندی هم آره...
_یکی انتخاب میکنه.میده دستم.
میگم : هی...واسه من بود؟ مرسی!
_میشناسیش؟
میگم : ای...آره بابام یکم فیلم گرفته بود ازش تو یه سفری.
حرفشو میزنیم.تو کافه سیگار ممنوع. تو حیاطیم. سردم. خوشم. میخندم. مثل همیشه بلند بلند. عادت بد! انگار سر کلاساشم دوباره. قصه ی تاریخ میگه : امپرِسیونیسم....
من شاگرد خوبیم . بودم .
_تو سردته!
میگم : اره.
این مثلث مسخره یعنی : شما چی میل دارید ؟
استتیک....بیوتی...هنر تزیینی...سلطان محمد؟ ..رضا عباسی هم !....دکوراتیو : آره ؟ نه؟!...پس چرا جنگ قبیله ی لیلی و مجنون جنگ شتران؟...اه ! راست میگه! من چه خنگم!همه چه خنگن!
من با شلیطه میگردم : شما چطور؟!... آره؟! نه؟! پیشنهاد من : جین و شلیطه ! تایید میکنه.حرفشو میزنیم.
همیشه میذاره نتیجه را خودم بگیرم : ؟؟!
_ هیسسسس...منا! گور بابای مخاطب!
میگم : آره.
چالش . همیشه ذهن آدم به چالش میکشه. فکر میکنم . نگاه میکنم . مثال میزنم. ته هات چاکلت بالا میاد . اکلیلای ماتیکم تهش قوطه ور!
میگم : پیشنهاد تو چیه؟
_اینقدر دختر خوبی نباش . باعث افتخار خانواده . کارِتو میگما ! میخندم...بلند بلند میخندم !
میگم : تو دانشگاه وقت نشد! تایید میکنه.حرفشو میزنیم.
خیابونای نیاوران درازن. شلوغن. همه ی چراغاش قرمزن.
راضیم.
میگم : حوصله ی ارشد ندارم. تایید میکنه. راهنمایی میکنه. سر تکون میدم. بخاری داغم میکنه. بلند بلند به حماقت یارو میخندیم : سی و دو میلیون واسه دکتری !!!
بحث که به اولیس بکشه سکوتم میگیره. میگم : چند نفر مثل خودت میشناسی؟ _ یکی! اونم اسمش بهزاد بود! میخندم . میگم : ازین به بعد به بهزادای اطرافم با دقت بیشتری نگاه میکنم! _تضمین نمیکنم! میخندم.
انرژی زندگی....
حرف میزنم . نزنمم مهم نیست . میفهمه . نگفته ها رو مثال میزنه . میگم : اره.
میگم : عجالتا که سرم به نخای استاد جان آرتیست خوشه ! اولیس...
_ پس به اینکه فلانی عجالتا خوبه راضی نشو! هیچوقت.
میگم : اره.میدونم.
دیگه دم خونه ایم . میگم : پس منتظر خبر نمایشگاهتم....
_ حتما. باید ببینیشون.
چه قدر حرف زدن با تو راحت....چه قدر ازین چالش لذت میبرم....چه اون موقع که استادم بودی...چه حالا که دوستمی...
چند نفر مثل خودت میشناسی؟
_یکی! اونم اسمش بهزاد بود!
نکته ی 1.دنیا کوچیک نیست ، ما 300 نفریم .
نکته ی 2.تاثیر گذار ترین جریانات بر زنگی انسان معاصر : موسیقی.فوتبال و مواد مخدر هستند.
گمون نکنم حتی اگر بخوام هم بتونم لبخند احمقم رو پنهان کنم : لبخند شاد....طولانی ...کشدار...
یک عدد شب رنگ به رنگ...پر از آدمای آشنا و نا آشنا....پر از لبخند....پر از خنده...بوس...بغل...حرف...حرف...حرف... به قول ساره همه ی ادمایی رو که هزار سال بود ندیده بودیم امشب ماچ کردیم! کم پیش میاد ادم اینهمه دوستاشو دوستای دوستاشو خواهر دوستاشو شوهر دوستاشو دوست دختر دوستاشو دوست پسر دوستاشو مامان بابای دوستاشو یک جا ببینه .
مرسی سحر گلم برای اینهمه شمع آبی آبی آبی که من به شدت ذوقمرگ روشن کردنشونم . همیشه کادوهات هیجان انگیزه!
مرسی دوست پسر جان اسبق که اینهمه مهربانانه مرا غرق در یک خروار گلهای آزالیا کردی.
مرسی مهدیه ی نازم که اینهمه راه اومدی .سلیقه ات تو گل بی نظیره! وای....
مرسی دختر خاله جونم واسه کتاب مهربونت.
سینا ی خوب خوب خوب.....من اون سکه رو انداختم گردنم. ماهیا رو دیوار اینور اونور میپلکند. کویر لوت هم رو میزم ِ ! به قول شازده کوچولو : بره تو دارم.....
23 سالمه. میبافم .خوشبختم. بسه!
پ.ن. دیگه هیچوقت واسه لباس پوشیدن یک هفته عزا نمیگیرم! دیشب به این یقین رسیدم که همیشه از همه خوش لباس ترم !!! اگه همیشه استرس بد لباس بودن دارم از حماقتم ِ !!
پ.ن.۲. نیلوفرم ،هر لحظه پیشم بودی.حتی یک لحظه نبود که به فکرت نباشم.از نیومدنت سر سوزنی دلگیر نیستم.کره ی مریخم که بری هر لحظه در من حضور داری.هزاران بار بیش از هزاران نفر.....
جالب ترین قسمت نمایشگاه گذاشتن جواب آدماست به اس.ام.اس دعوتنامه :
اولی : ایول! تو هم کار داری؟
من : نه ! واسه کار مردم تبلیغ میکنم !
دومی : با سپاس فراوان ازینکه به یاد اینجانب....
من : از دعوت منم مودبانه تر!
سومی : افتتاحیه راهمون میدن؟
من : نه افتتاحیه دخترونه است !!! راهتون نمیدن!!!!!
شانزدهمی : فسقلی ُ ببین واسه ما آدم حسابی شده...نیاورون....
من : مرسی فراوان...یعنی نبودم دیگه!
هفدهمی : الهی من فدای اون انگشتای...
من : هُق!
بیست و پنجمی : میشه دوستام هم بیارم؟
من : ای خدا بشرُ چه خنگ آفریدی!
مجدادا اولی : میایم اونجا برات آتیش بازی راه میندازیم!
من : اهم...اوهم...نه مرسی ...شما لطف دارید البته..اما یه دسته گل هم کافیه...
بیست و هشتمی : من فردا گرفتارم.افتتاحیه نمیتونم بیام.
من : افتتاحیه پس فرداست!
سی و دومی : میشه هر روز بیام؟
من : قربونت حالا که هر روز اونجایی حواست به کارای منم باشه!
سی و هفتمی : افتتاحیه شیرینی هم میدن؟
من : ای خدا......
و این داستان همچنان ادامه دارد....
عکس : بدون شرح !
مباد که به تو اعتماد کنم:
آنگاه که دستانم را فشردی
ترسیدم مبادا که انگشتام را بدزدی
و چون بر دهانم بوسه زدی
دندانهایم را شمردم
غادة السمّان

دوستمان که نمی دارند
دریچه های ویرانیم
شاید ترکی گنگ بر دریچه ی متروکیم
یا باز همان چراغ خاموشیم
در آینه ای کهنه می تابیم
به خیابان بی انتها و خاکستری عصر،
می نگریم
بی تجسّد آشنای هوایی
تا هوایی مان کند.
دوستمانم که نمی دارند،
آیینه های ویرانیم
نازنین نظام شهیدی
ضبطم افتاد داغون شد.
آنیموسم تصحیح میکنه : منهدم !
خلاصه دیگه هیچ ری اکشنی به عوامل خارجی از قبیل ضربه ، تو سری ، گوشکوب ، تنفس مصنوعی ، شوک عصبی و امثالهم نشان نمیدهد که نمیدهد.
اینقدر خستم که حوصله ی فکر کردن به این یکی ندارم. دل و رودش جمع میکنم تو دلم میگم : فردا بهش فکر میکنم. اما چرت میگم. اولین ده دقیقه ای که تو سکوت میگذره عین معتادا دور میفتم تو خونه دنبال ضبط یکی دیگه. منو بگو اینهمه سی دی هامو مرتب کردم ! برم همه رو قر و قاطی کنم .
کاش اقای تهیه کننده زودتر پولمان را بدهد برویم یک ضبط برای دل غمناکمان بگیریم.ما هم دلمو خوشه بابامون...!!!
کودک بسیار خسته میباشد....
وسط این گیر و دار من قالب عوض کردنم گرفته!
اما این یکی خوبه! همه چی سر جاشه ! مخصوصا علائم نگارشی!
مرسی آرش عزیزم واسه این قالب خوشگل.
مرسی کودک شیدا واسه شعرای پر انرژی .
مرسی آقای عکاس واسه یه خروار موزیک و عود .
مرسی پسرک کاموا فروش مهربون واسه اینهمه نخ زَرزَری.
مرسی همه....
مرسی دنیا....مرسی خورشید...مرسی ابر...مرسی درخت...مرسی باد...مرسی وان آب داغ....
مرسی همه....
کودک شادمان میباشد!
و اما نوشتن
به قول بوبن : نوشتن به منظور جبران جبران ناپذیر
عجالتا محصور در دیوارهای زرد و سرخ میباشیم تا سرانجام دهیم دورهم نشینی بافندگان را بلکه ما نیز در خورشان باشیم بس که بزرگند همه شان و ما که کودک 7 ساله ای بیش نمی باشیم. در نتیجه جز کلی نخ برقناک سرخ رهاورد سفر استاد جان آرتیست از فرنگ اتفاق جدیدی سقوط نکرده در این روزهایی که بشر نمیداند سردش بشود یا گرم. خیس باران باشد یا پرده ی تیره را بر آفتاب داغ ببندد.
بی طاقت شده ام اینروزها
هی مینشینم و زل میزنم به نخ های سرخ برقناک و چای و آویشن و لذت مینوشم و نقشه میکشم در اتاق کوچکم برای فتح جهان!ای بابا
شب های بارانی بارانزده میشوم.دور می افتم در خانه ی تاریک. سکندری میخورم روی کوسن ولو روی زمین . شیر یخ میخورم. اب داغ میخورم. بی فایده...خواب نمی اید که نمی اید. عود و شمع و سعدی شاید. مرتب کردن انبوه الیاف شاید. صدای باران اما بی طاقت ترم میکند.
بی طاقت شده ام اینروزها.
پراکنده میبافم....پراکنده گویم....پراکنده میخندم...پراکنده گریه میکنم...پراکنده میخورم....کسی را هم که نمیبینم
بی طاقت شده ام اینروزها
پ.ن.این قالب خیلی خوبه.از وقتی اینو گذاشتم عکس گذاشتنم نمیاد . در ضمن مجبورم کمتر از علائم نگارشی استفاده کنم چون جابجا میشن
هی صدا کن تا من پر حرف بیایم بنشینم اینقدر بگویم و بگویم که خود سر درد بگیرم! من که هی به تو میگویم کودک جان شیدا که اینها همه داستان است ، قصه و گریم میاشد.اینها قصه ی ادم بزرگ ها میباشد کودک جانم . ول کن قصه ی ادم بزرگ ها را.ول کن وزن و قافیه و عروض را ..فراموش کن دهه ها وسده ها و قرن ها و تاریخ را.
حل کن همه را در این شب های شیدایی و موسیقی و گره و رنگ...
من خلاصه ی تاریخ میباشم کودک جان شیدا : تنها ...سردرگم...گیج...ملول...تا خرخره پر از
دروغ...پر از تنهایی...من سرزمین ارزوها بودم کودک جان شیدا...نبودم؟چکاله ی قرن ها که تماس با شیطان را حفظ میکند
رها کن همه را و چشمان کهربایت را ببند تا من قصه ی خودمان را بگویم برایت :یکی بود یکی نبود...من گریه کردم...یکی بود یکی نبود....من بوی عطر کسی دیگر را گرفتم....یکی بود یکی نبود... من خیانت کردم....یکی بود یکی نبود...من هم نبودم...اولیس هم نبود...نیست...نخواهد بود
الگوهای دوخت را بیاور تا همه را دوتایی خط خطی کنیم...بخندیم به همه ی الگو ها...مرزها...نشانه ها....تف کنیم به همه ی کتابچه های قوانین.به کتاب ادبیات سال اول.
به مقدمه ی رساله ام.به پیشگفتارش و زیر نویس هایش.
در راستای تغییر فصل منم خونه تکونی کردم...
فقط بیزحمت تو آرشیو نرید که مفتضح شده میباشد !

آب از سر چند سه شنبه گذشته بود
وما در ايستگاه پنج شنبه
نگران جمعه سيگار مي كشيديم .
آي جمعه !
خاطره ي لبخند نيمه كاره
در عصر كش آمده ي غربت !
شیدا محمدی

همین دورو برا ول میگردم.با یه فنجون. هی دمپاییامو اینور اونور جا میذارم. پیداشون نمیکنم. مال یکی دیگه رو میپوشم. هی فنجونم سرد میشه مجبورم برم عوضش کنم. هی توت خشکام میریزه زمین میچسبه به گبه. همه جا پر از سی دی. همه جا پر لباس. کتابچه ی راپرتامو ورق میزنم. از فکر بافتن یه کار به این ظریفی مغزم تیر میکشه. مهره ی هفتم کمرم درد میکنه .همه دعوام میکنن. اما وقتی کار رو چله مونده نمیتونم ولش کنم. دلم یه موزیک خارق العاده میخواد.نمیدونم چی.
مثل یک سبد میوه تب تند رسیدن دارم...
من یک پنه لوپه ی شاد خوشبخت انرژی ناک میباشم که استاد جان آرتیستش کلی دوستش میدارد و کلی تحویلش میگیرد و گفته کار ما از همه بهتر میباشد و رنگ ها یمان و طرح هایمان از همه گی خلاقانه تر میباشد بسیار ...
یوهو...
ببین دخترک همکلاسی جان! ما نخواستیم زیراب شما را بزنیما ! شما خود نیامدید ما هم مجبور شدیم برای خودمان تنها وقت نمایشگاه بگیریم ! بعد نگی نگفتی....تازشم به من چه که استاد جان آرتیست گفت کارهای من مدرن تر است و بهترست که با تو نمایشگاه نگذارم.
یوهو....
چه پاییزی ! شروعش اینهمه خوشناک....

طول و عرض جهان را که دور بزنم به محله ی کاموا فروش ها میرسم و از اقا ی کاموا فروش عزیز یک میل کروشه بافی آبی پررنگ تپل خنگ میخرم و بی خیال گرما و ظهرگاه و بی ابی و راه دراز قول ِ به زودی را میگیرم برای یازده رنگ بقیه!
تاکید : همه ی رنگ ها را میخواما...
اصلاحیه اقای کاموایی : درباره ی میل بافتنی از واژه ی همه ی شماره ها استفاده میکنند دخترک ! که نشان میدهد تو به همه ی سایز ها نیاز داری!
سوتی : اهم...اوهم...بله...همون ...همه ی شماره ها در رنگ های مختلفش...
مغرور از داشتن یک عدد میل آبی پررنگ جهان را دور میزنم تا به خانه برسم و کلی گلهای سفید و صورتی برای کار جدیدم ببافم.
جدا که چطور جامعه ی بشری اینهمه کوته فکر شده و خود را گرفتار اینهمه اتفاقات لوس و کسل کننده و خمیازه آور میکند...اقتصاد بیمار...اعتراض کلیسا...انتخابات شورای نگهبان....جنبش حماس...گرم شدن کره ی زمین...جلسه سازمان ملل...کمیته ی اجرای قوانین مصوب هیئت دولت...حذف و اضافه...لغو مجوز خواننده ی راک...
چه دنیای عجیبی ! شهروندان به جای لذت بردن از رنگ های میل های کروشه بافی جدید وقت خود را با چه خزعبلاتی پر میکنند...نچ...نچ...نچ...
طفلکیها...
یادم باشد میلم را به استاد جان آرتیست نشان بدهم. چه هیجان زده بشود!
به كوچه بايد رفت
گرچه ماشين ها از ميان ما و آفتاب مي گذرند
به كوچه بايد رفت
اين همه آسمان در پنجره جا نمي شود....
شاعر جان شیدا ،این روزهای سبز و نارنجی چه پرحرفم. خسته ام این روزها را از اسفندیتم که اسفنجم کرده که هی بنشینم و فریب اندوه و غم و هر دروغ دیگر هرکه را بخورم و هیچ هم حواسم به دماغ ادم ها نیست که از فرط درازی از هیچ دری عبور نمیکنند و من چه مشنگ وار غصه ی دروغ هایشان را میخورم.چرا من اینهمه ابلهم شاعر جان ِ شیدا؟
شاعر جان ِ شیدا به من بگو اینهمه را کجا بالا بیاورم؟
آنیموس جان میگه : گور بابای بشریت هم کرده....
ایجا چاردیواری منست.هر غلطی بخواهم میکنم.به هیچکس هم مربوط نیست که نیست که نیست! فحش بد میدهم...تف میکنم...مسخره میکنم...با موی پریشان میگردم...زبان درازی میکنم...پابرهنه راه میروم...جیغ میکشم...با صدای بلند کارمِن میگوشم....
به قول آنیموس جان: گور بابای بشریت هم کرده...
خانه ام را عوض نمیکنم.بگذار همه ی پیشینیان هم بخوانند. هُق....به آنها چه که متهوعم ازشان و اسمشان و مرامشان و هنرشان و لامبورگینیشان.
بگذار انها دروغ بگویند .من که میدانم بالاخره یک روز دماغشان دراز میشود ، نمیشود شاعر جان ِ شیدا؟ من دروغ نمیگویم. فرشته ی مهربان دماغم را دراز میکند . نه .من دروغ نمیگویم. اگر دماغم دراز بشود چه؟ اگر آخر قصه انسان نشوم چه؟ ...نه...من دروغ نمیگویم. اگر نمیتوانم صاف در چشمشان نگاه کنم و بگویم : پست ! اینجا شکلک درمی اورم برای همه ی همه ی همهشان با هم. انها که دامن کودکی مرا آلوده کردند ، چرا من تف نکنم به گوشه ی قبای مارکدارشان؟
به قول آنیموس جان: گور بابای بشریت هم کرده...
عجالتا به قول شاعر شده ام مسافرخانه ی سرراه . پذیرای دائمی هیچکس نیستم. اینهم قدر ما از سرنوشت...
پنه لوپه هم نشدیم!
هی میشنشینم کنار پنجره و تقویم محبوبم را ورق ورق میزنم و خط خطی های رنگی میکشم روی هر روز شمسی و قمری و میلادی و اگر اینهمه درخت بگذارند عبور ادم ها را از این سراشیبی تند نگاه میکنم. کسی در شیب تند خانه نمیکند.میگذرند...
خب بگذرند!
به قول آنیموس جان: گور بابای بشریت هم کرده...
هی...پسرک مانیک....یادت هست این روزها را چه رنگی فال گرفتم برایت؟
دوست میدارم این روزها را...زیاد....دوست میدارم کار جدیدم را....
هیس...
به هیشکی نگو...هیچی نگو...
نگو کجا بودیم. نگو چی گفتیم. نگو چی شنیدیم. نگو خندیدیم. نگو ...
هیس...
این یه راز...
نگو وسط خیابون شلوغ راه رفتیم...نگو تاریک بود....نگو خنک بود...
میدونی صدای جیرجیرک شنیدم؟
میدونی یه برگ زرد له کردم؟
میدونی خوشم؟
هیس....به هیشکی نگو....
