تبليغاتX
سو ما پا

 

 

تلفن اول میگه : با اینا باید سیاست داشت نه صداقت...دستم میلرزه....

تلفن دوم میگه : باهات تماس میگیرن....

دیگه خوابم نمیبره...چشمامو میبندم....به میل بافتنیای چوبیم فکر میکنم....

تلفن اول میگه : همه عین هم....حرفا ...چاپلوسیا...دروغا...میخوام قید همه چیزو بزنم...

دلم آشوب میشه...نمیگم : اره....نمیگم : منم...نمیگم....هیچی نمیگم.....

به تلفن دوم فکر مینم : اروم میشم.

شایلین میگه : موقعیت  لامبورگینی ِ .....

پریسا میگه : همه ی راه های میان بر از رختخواب کسی میگذره....

 

به میل بافتنیای چوبی فکر میکنم و یه جفت کفش سفید...

 

 

عکس : سوماپا

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


 

هر وقت پانچوي سرخ مرا پيدا مي كند

 تو در ايوان كتابخانه مي نشيني آهوي آبي كباب مي كني

امروز براي ترجمه ي پايه صندلي حال ندارم

نخند 

 حقيقت مشكل كلاغ است كه به تو ربطي ندارد

 ديشب پشت بام خواب من عربي آمده بود در پي ليلي همين را گفتم....

 

 

همینقدر بیربط .... تو سلولام خوشم.....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


میگم : تو بگو

میگه : پنتاتونیک؟

میگم : نه ...حسش نیست.

میگه : تو بگو

میگم : باخ !  _ با نیش باز _

میگه :هُق...باروک...اَه...اَه...اَه....

میگم : بی ادب....پس چی؟

_ جاز !

_افرین ! خودشه ! چت بیکر!

میگم : خب؟

میگه : هیچی دیگه...خوبه....

میگم: اوهوم.

میگه : خب حالا من میخوام بسته جدید مرسی رو باز کنم.

میگم : هورا !

میگه : نه ! تو نمی خوری....تو میبافی ...این نوار که تموم شد یکی بهت میدم !

پست فطرت....

بیکر میخونه.من میبافم.انیموسم شکلات میخونه.به این میگن تعادل.

چه خوب که پاییز میاد....عطرمو عوض میکنم....همون قدیمی ِ .... اولین بارون که بزنه....

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


 

پاییز خواهد امد

باید قشنگ ترین دفتر هایم را در اورم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


 

سکوت....

سکوت مطلق ...درون و بیرون....

خلا...

جای خالی چمدونا . لباسا . شیشه های عطر و کرم . جای خالی حرفا . قول و قرارا . خنده ها . اشک ها . جای خالی بودن .

سکوت درون . سکوت بیرون. گوشی که دیگه زنگ نمیخوره. دری که زده نمیشه.

خلا...

 

تشنگی...آب...چرخشی ابدی...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


قدم برداشتن رو لبه ی تیز افق.....

میگه چشم بد گرفتت. بند سیاه باز میکنم.یه سنگ ابی میندازم گردنم.طعم دهنم عوض میشه.

یه حفره.سکوت.

میگه چشم بد گرفتت....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


دنیای دیوانه ی دیوانه ی دیوانه.....
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


دیگر دیر است

برای باز کردن دکمه هایت

و خنده انگشتان آبی ام بر سینه تو

و چرخیدن قفل

در حنجره من

و هلا هلا هلا

در آمدن میان لیمو و سیب ها

و سایه ات که

اریب می رود از سایه من.

چرا دیگر بوسه ات بر پیراهن بنفشم لک نمی اندازد؟

 

 میری...جات خالی میشه ...گمونم دیگه میدونی ...چه دیر...چه دیر...دنیا از امشب چه رنگی ِ؟ تو بگو بنفش.... بي تو فايده اش چيه....

به قول تو اون باغ كذايي... به قول تو برند بازي..به قول تو قهوه ي خوب....به قول تو كافه و فنجون...به قول تو بوسه....

كاش دلتنگ بشي تو....

 

شعر : شيدا محمدي

photo by jameslightbown

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


دوستت دارم

و عشق تو از نامم می تراود

مثل شیره تک درختی مجروح

در حیاط زیارتگاهی

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


ـ دلم گرفته . دلم عجيب گرفته

ـ انگار تنهايي؟

ـ چقدر هم تنها ....

وسط يه خروار كتاب ، ديكشنري ، كاغذ رنگياي چسبي ، روان نويساي جور به جور از رابينسون كروزوئه هم تنها ترم . حتي موزيك ، حتي شكلات ، حتي اينهمه فنجون نصفه نيمه...حتي ادامس دارچيني هم تسكينم نميده.... دلم عجيب گرفته....

اشتباه ميكردم . مدتهاست كه ديگه طلسم شبُ نميشكني .اسم رمزمون يادت رفته . من تو اين بطري لعنتي گير افتادم . . . پر از تركاي ريز . آبي . با يه در كائوچويي .م ثل اوني كه رو ميزم دارم و تو دوسش داشتي .   _ ميگم : آب گِز . ميگي : هرچي .... _   تقصير تو نيست . تو كه اوليس نبودي . من پر توقعم .

از پشت ميز نشونه ميگيرم . قوطي خالي مرسي رو پرت ميكنم . نميفته تو سطل . تعجب نميكنم . هميشه هدفگيريم ضعيف بوده . نشون به نشون ِ همين تنهايي . يا هدف اشتباه ميگيرم يا مسيرُ . نشون به نشون ِ اين ازدحام . ازدحام ِ الكي .

چه ميدونم ... مياي ... ميريزي ... ميپاشي ...بر ميداري نميذاري سر جاش...جابجا ميكني...عوض ميكني ... رنگ ميكني ... بي رنگ ميكني ... بعد هم ميري . به همين راحتي . ازينم راحت تر.

دلم عجيب گرفته ...

ميگي : گُلي .... من گياهي را مانم .... ميگم : ‌كاكتوس! ميخندي . ميگم : گوَن! ميخندي . ميگم نخند . راست ميگم . بازم ميخندي . ميگي : من اينهمه راه واسه اين انگشتا ميام فقط . دستام ميكنم تو جيبم . ميخندي . ميگم نخند !

اينجا همه دون ژوان شدن . حتي اوليس تو جزيره ي سيرن ها موندگار شده . همه اونارو ترجيح ميدن. بازار پنه لوپگي بي رونق .آخر قصه منم ميرم با زئوس ميخوابم . پريسا راست ميگفت . پرسيفونم قوي .آخرش زير پام خالي ميكنه .

 

با ماكوي شكسته بافتنم نمياد...

 

 

من گیاهی را مانم

که درین غربت و بیحوصلگی

با سر انگشتان ملتمسم

بتو آویخته ام

کاش میشد روزی

زندگی را با تو

تا تن سبز علف های بیابانی

و گون های تب آلود صحرا ها

گسترش میدادم.....

+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


 

سبكم ميكني با هر قدم...هر قدم....هر هزار قدم سبكت ميشوم...

ميخندم ...مي خندم....ميخندم....

هزاران بار ...

سبكت ميشوم . دلتنگ نيستم.دلتنگی زير قدم هاي بودنت خاك ميشود.

ميخندم...ميخندم...ميخندم......

سبكت ميشوم.سبک بوی تازه ی بودنت....

شب زير پاي ماست ! گم ميشود لابلاي قدم ها...حرف ها....خنده ها.....

 

تا کجاها میبرد این موج طربناک مرا......

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


هورااااااااااااااااااااااااااااااااا........................

دوست جونکم اومده...................وسط ِ وسط ِوسط  ِهمین هیری ویری..................

وقت کدوم ِ ؟ من برای تو زمانو کِش میدم !

چه سورپرایز فوق العاده ای.........................هوارتا...هوراتا.......................

اگه دوباره با اون وضعیت منو میکشوندی ونک قطعا اینبار سکته میکردم!رحم کن پسرک!!!!!!!!

یعنی اون اودکلنتم اوردی؟؟

وای........................

دلم برات نقطه شده بود! خوشحالم که اومدی...

 

 

تو اینجایی و نفرین شب بی اثر است...

 

عکس : سوماپا

+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |




زنگ زده تشکر کنه،واسه موزیکا...

میگم : قابلی نداشت.

میگه : قابل که داشت ! چقدرم زیاد بود.دستت درد نکنه واقعا

آنیموسم ذوق مرگ نشسته روبروم،  دستشو زده زیر چونش.

زیر چشمی نگاش می کنم.

میگم : چه خبر؟

شل و وارفته ، دستام حسابی یخ کرده . آنیموسم اشاره میکنه : اینجوری؟؟!

چشم و ابرو میام که : پس چه جوری؟؟؟ روشو میکنه اونور !

میگه : خبری نیست،درگیر کارم حسابی،شبا تا دیروقت شرکتم.

تو دلم میگم بعدشم کافه... آنیموسم چپ چپ نیگام میکنه.

میگه: تو چه خبر؟

میگم : منم درگیر پایان نامم.

آنیموسم در میاد که : درگیر.....!!!!! بهش چشم غره میرم. زل زدده تو چشام ، اشاره میکنم : چیه ؟

میگه بپرس میاد یا نه؟ سرم میندازم بالا : نه ! میگه حالا تو بپرس! ابروامم میندازم بالا : نه  ! نه ! نه !

می پرسم : نمیای اینورا....

میگه : چرا که نه! اگه وقت کنم حتما...

 

دروغگو. زمستونم همینو گفت ، اما رفت جای دیگه،بعدم اس.ام.اس زد که : جات خالی!چه هوایی ! چه کنسرتی!

بهارم گفت.اما نیومد.

دستمو میذارم رو دهنی گوشی : دلت خنک شد..؟ روشو بر می گردونه.

دستام حسابی یخ کرده.

میگم : راستی...

میگه : دیشب....

می خندم . می خنده .

آنیموسم باز ذوق مرگ میشینه روبروم ، اشاره می کنه : چی شد ؟ اشاره می کنم : هیچی.

میگه: تو بگو.

میگم :نه تو بگو

میگه : هیچی،دیشب جایی بودم یادت کردم،می دونی کجا؟

دلم میگیره : اره،میدونم...

آنیموسم عین قاشق نشسته میپره وسط : چیو؟؟

عصبانی میشم، بلند میگم: به تو چه؟

میگه : چی؟؟؟

میگم : هیچی...با تو نبودم...

آنیموسم داره منفجرمیشه ! بذار بشه...

بهت زده میخنده ، میگه : ندیده بودم فحش بدی،حالا با کدوم بیچاره ای بودی؟

میگم:...هیچی....امیر...

میگه : راستی بزرگ شده ؟

میگم: نمیدونم ، باید دوباره مدلم بشه ، یه سری عکس ازش بگیر ببینم بزرگ شه یا نه!

میگه : بالاخره یونیسف بخاطر عکسای اروتیکت مجازاتت می کنند !

میگم:عکسام اروتیک نیست،بچه ۸ساله که...

بقیشو نمیگم.میدونم هرچی بیشتر کفری شم بیشتر کیف میکنه!

میخنده . منم می خندم .

آنیموسم همچنان داره منفجر می شه ! بذار بشه.

میگه : تو نمیای اینورا؟

میگم : اتفاقا کلی خرید دارم واسه پایان نامم...

چشمم میفته تو چشم آنیموسم...

من من میکنم : اما خیلی گرفتارم،فکر نکنم بتونم... زیر زیرکی نگاش میکنم تا تایید بگیرم...

زل زده بهم !

میگه: امتحانات تموم شد بیا.

میگم :خالا ببینم چی میشه.

چشمامو میبندم،وقتی باهاش حرف میزنم.....

آنیموسم میگه : بعد روانشناس میگه : بهش بگو بیاد اینجا، همه حرفاتو بهش بزن!!!

درد آلود نگاش میکنم که : میدونی که نمی تونم. چشماشو میبنده که :میدونم...

 

میگه:هستی؟

میگم : اره

میگه : اس.ام.اس هم که گفتی نزن.

نمیگم گفتم که بپرسی چرا و تو نپرسیدی و نزدی...

میگم : آره،اینجوری بهتره...

آنیموسم خیره شده بهم . اشاره میکنم : چی بگم ؟ شونه میندازه بالا که نمیدونم!

گوشیو جابجا میکنم : اگه زیرزمینی چیز جدیدی پیدا کردم میفرستم برات.

میگه :مرسی تو گلی!

ذهنم صاف میره پیش کاکتوس!

میگم:می دونم!

آنیموسم میخنده. خودم و خودشم می خندیم.

میگم:کاری نداری؟ آنیموسم زیر گوشم میگه:چرا عزیزم .عاشقتم ! بهش چشم غره میرم .

میگه : نه.مواظب خودت باش.

میگم :هستم .تو هم باش.

تلفنم که میبندم آنیموسم میگه : اینم از موزیکا.بعدش چی؟

نگاش می کنم.نمیدونم....

شونه میندازم بالاکه :

گور بابای راک هم کرده !!

 

من گياهي  را ما نم......

+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


چه روزای قاطی پاتی !

آقای عکاس بستری...

دوست جان  عازم دیار سرد...

ناراحتی تنهایی سحری...

نگرانی کلاسهای مه تا...

برادرک تنها...

تولد رفیق کهنه...

هوس سفر دختر خاله عزیز...

امدن عمه جان از فرنگ...

ار همه وحشتناکتر....کار جدیدمو خراب کردم..اساسی!

یکی به من بگه تو این دنیا چه خبره؟؟؟؟

من خوابم میاد...

 

ساعتهای آویزان

ساعتهای له شده

ساعتهای متوالی پرسه

در بزرگراههای گم

و تقویمهایی که

ذهنم را انباشته می کنند...

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |


وای.....که هجوم این همه دیوار پر قاب....پرده هایی از هرسو رنگین...از همه سو رنگین...پر از تاریکی دلنشین...همه سویی گستره ی الیاف ...کتاب...موسیقی....

وای...

من فوران اینهمه را که تاب نمی اورم!

مروتی....

که ذره ذره بجوم اینهمه لذت را...ارام بنوشم این خرده نورها را از گوشه گوشه...از هر گوشه...

میهمانی هنر است مگر که  در هرگوشه ای اینهمه جمعند عکسها و سفالها و نقش ها و شیشه ها....

فرو میروم در مبل نرم و گوش میدهم همه را . همهمه را. خنده ها و اتفاقات را.  همه ی نگفته هایی که در دل دانشجوییمان مانده بود و استاد جان آرتیست نبود که بگوییم این همه را.حالا که هست و هستیم : امروز را. دیروز را و هرروز را.....

نمایشگاه پاییز را شادم و عاشقم استاد جان آرتیستم را.

لبخندش را...

مهربانیش را...

حرف زدنش را...

اینهمه ایده هایش را...

 

عاشقم حضورش را ته نشسته در عمق روحم.....

 

عکس : لی لا ثمری

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت توسط سوماپا |