
قطار می گذرد از کنار خانه ی ما
و گیسوانش را به پشت می ریزد
همیشه بوی سفر می آید
درون واگن باری همیشه چیزی هست
درون واگن باری ، هزار گونی غربت
هزار کیسه تنهایی
و جعبه هایی از خاطرات گرد گرفته
جدار واگن چوبی
اگر شکوفه دهد از شمال می آید
اگر شراره دهد از جنوب می آید
اگر سپیده دهد...
اگر ستاره...
مرا محاصره کن ای مه شکفته ی جنگل
مرا محاصره کن ای نسیم تمشک
مرا محاصره کن ای چراغ آبی دریا
مرا محاصره کن مثل یک جزیره ی غمگین
عمران صلاحی
برمه طوفان اومده.مردم زخمی و گرسنه و آسیب دیده اند. سازمان ملل تلاش میکنه. مردم گرسنه اند .صلیب سرخ تلاش میکنه. مردم گرسنه اند. سازمان خواروبار جهانی تلاش میکنه. مردم گرسنه اند. کشورای همسایه و بانک های جهان تلاش میکنند چون مردم گرسنه اند. اما هیچکس زورش به دولت نمیرسه. دولت کماکان مرزا رو بسته نگه داشته.
مردم گرسنه اند.
دولت هم گرسنه است. گرسنه ی قدرت.
زل زدم به صفحه ی تلوزیون. 1984 اورول پس ذهنم دور میزنه.
از دالونای بازار که میزنم بیرون بارونه. همه خیسن. من نه.
صدای زنگ تو.هزارتا چیز تعریف میکنم. میخندونمت. میخندم .بعد ،تو میری که گرفتار باشی. منم میرم همونجا که بودم. عمق چاله ی شیدایی.
از مترو که میزنم بیرون بارونه. من از همه خیس ترم.
پیک کارامو میبنده پشت موتور. میگه : محله تون قشنگه. تو برفم قشنگ بود.
چی بگم؟ میگم : مواظب کارام باشید.
میدونی چیه؟ بارون آدمو خیس نمیکنه. اونی که رطوبتش خشک نمیشه روبالشتی شوره.
روزها مي گذرند و
تو نمي گذري
شیدا محمدی
خیلی هم عمیقند. هرچی هم هرچی دستت میاد ببلعی بی فایدست. کماکان اونا عمیقند.
پ.ن.جمعه ها حتی از ۵شنبه ها هم وحشتناک ترند.
نه صدايي ،نه روشنا
خانه خاموش است .
وقتي سيم و شماره گير
اژدهاي سياهي است.
گوشي تلفن خفته
گردونه هاي زنگ فراموش
زنگي كه معني دميدن روز است
و امواج عشق را در مدار حيات
تا انتهاي زمان
پيش مي برد .
خانه خاموش است
اژدهاي سياه
روي روز خوابيده است.
نازنین نظام شهیدی
فکر کردم : بیدار بمونم؟
دیدم هیچ نیتی ندارم که صد بار فال نگرفته باشم براش.
خوابیدم.
"پیشگویی"
آمدنت را ،
نه در روشناي آينه ، نشاني است ،
نه در خطوطِ مبهمِ پسمانده ي قهوه در فنجان.
و هيچ نماز و نذر و دعايي ،
آمدنت را مُستجاب نمي كُنند و
هيچ رَمل و اُسطرلابي را نيز ياراي پيشگويي ات نيست .
...
فقط من مي توانم بگويم ،
فقط من ،
فقط من مي دانم
كه ديگر هرگز نخواهي آمد...
شکلات میخواهم.فراوان.
آدامس دارچینی ایضا.
هی فال ورق میگیرم با انگشتان لرزان. انگار که به راستی سرانجامم میان اینهمه سرباز خاج و پیک و خشت باشد.(ارجحیت با خشت است و ۷ دل لطفا)
کافه نشستن را هیچ خوش ندارم.اما مینشینم. زیاد.گاهی هرروز. گاهی یکی به میان.بد تفریحیست. انباشتن از مقدار متنابهی اشیا نامفید.و بلع دود این و ان میز.چاره ای نیست این بیکاری طولانی را جز عیاشی. عیاشی نیست جز خوردن.چیزی برای خوردن پیدا نمیشود جز ساندیچ چرندیجات و پنیر بز!
به اتفاق احتیاج مبرم دارم.
معجزه ای . نه که سرد شدن آتشی.نه.مبرم تر نیازم به شعله ور شدن آتشیست....
بيا
بيا سرهايمان را پائين بيندازيم
و قدمهايمان را تندتر كنيم
دنيا را چه ديده اى
شايد كسى از بيكارى دنبالمان افتاد
حالا زياد دور نمىشويم، نترس
ماشين كه چشمك بزند
و سوارمان كند همه جا هست
بيا
بيا فرار كنيم و
چند ساعت ديرتر از ماه به خانه برگرديم...
یادم نیست چی...
دوباره سوار میشیم. و اون مدام سیگار میکشه.
خواب دبدم .خواب دبدم پیروز اومده ایران. و من می خواهم باهاش برم.
خواب دبدم کنارم خوابیده و من میترسم.نگرانم. اما هیچکس نمیبینتش انگار.
خواب دبدم ...
یادم نیست. خیلی خوابا دیدم.
از سه - چهار صبح بیدارم. به خوابام فکر میکنم. مدتی که زود فراموششون میکنم. مدتی که نمیفهممشون.
لارا سیگار نمیکشه. رانندگی نمیکنه. بی پسر کوچولوش جایی نمیره. من با پیروز نمیرم فرنگ. اون تو خونمون کنار من نمیخوابه.
مدتی که زیاد خواب میبینم.
دوباره شروع کردم یونگ خوندن . با آرامش. لغت به لغت.
باید بفهمم این همه رویا چی میخوان به من بگن...
واژه ای که ناگهان وضوح تصویر مرا در آیینه ی منطق منعکس میکند : بلاهت.
تکان شدیدی میخورم.
ناراحت نه. که زمین میخورم انگار. از شدت وضوح شوکه میشوم. انگار که لحظه ای از بیرون به خود نگاه کرده باشم.
بلاهت.
ساکت به گالری میروم. ساکت مینشینم. ساکت چای میخورم. ساکت میخندم. ساکت حرف میزنم. وساکت ساعت ها میروم. از پیاده راه های پر درخت. از گالری شلوغ. از کتابفروشی خالی. ازخیابان تا خانه.
کسی از دیدن تصویر خودش اینهمه مبهوت میشود؟؟؟

چه حکایت چرندی.مصیبت نامه شده دفترچه جان سوماپا.
بس که بهار چرند ماهی است. بس که روزها لوس اند و دراز و بی خاصیت . بس که شب ها به خوابزگی میگذرد. اینسومنیا به معنی حقیقی واژه.
فرار از شنیه ها و شنبیدن ها.برای رسیدن به مرز جمعه . روز شوم هفته - برای اطلاعات بیشتر به فرهاد رجوع شود ـ که روی دیواره ی هفته ی بی خاصیت نشسته فنجان به فنجان چای بنوشی. سبز و سرخ و سیاه. با هر چاشنی که بو دهد و طعم بگیرد.
کماکان به ضرب دگنک وادار میکنم که بنویسم روز مره گی را.
نگرانم چه چیز فراموش نشود احیانا؟؟
انبوه سی دی ها را آشفته میکنم. کمی با گرام قدیمی ور میروم. جز و کانتری و بلوز. شوپن حتی. برامس گاهی. ناظری و علیزاده...بی فایده. هیچ. میلم تا به انتها رساندن هیچ نمیکشد.
برای بار هزارم عقاید یک دلقک را میخوانم.
مشکل من هم همانست : اعتقاد به حماقت تک همسری!!
حتی الاغ ها هم فیلسوفانه* دچار هرج و مرج جنسی اند. فقط من ابلهانه راه سه سال رفته را پرسه میزنم.بی سرانجام....
من و دلقک آخرین تک همسران دنیا باشیم گویی.
* ترجیح میدم این واژه رو با روشنفکرانه عوض کنم.چون فیلسوفای زیادی میشناسم که یک همسر داشتن.اما روشنفکری نمیشناسم که در آن واحد با کمتر از ۲ نفر بخوابه.
هدایت.
امروز در آینه دیدم که بسیار شبیه خودم شده ام. سایه ای از من که سرسختانه سرخ میپوشد و بی حواس به عابران ، که ساق پای جورابالود را حتی با ولع سیاحت میکنند ، به بانوی سالخورده ی مهربان و بسیار شخیص فکر میکند که وسط خیابان او را نامزد پسرکش در فرنگ کرد. همزمان پیامک معشوق دیرپا از ورای جاده ها و راه ها..
همزمانی یونگ را مثل کنم؟نه.نمیکنم...
در دلم جویده آرزو میکنم : به جای این همه سایه ی آدم ها کاش دستی به حقیقت سیلی میزد حتی.نوازشی. صدایی.سکوتی.فحش و دعوایی.
حضور حقیقی تصویری.
بگذریم.
سایه ی من کلاس تازه ی زبان را بسیار دوست میدارد. ترم های متمادی کشیک پسرک استاد را داده بود و امروز ناگهان از در درآمد. و کلی هم مشق شب داد.
یکشنبه زیباتر لباس خواهم پوشید...
بخار که میکنیم---همه امکانها را---یکی یکی از ممکن میگیریم
خشتها را از بنا---بناها را از شهر
به ابرها میمانیم با ژستها و نرمی گذرامان
به ماشینها که دم به دم شکل عوض میکنند
به حرفها که بر زبان نیامده---دم کرده---از حواس میپرند
به لباسها که با مُد تب کرده رنگ عوض میکنند
به قولها و سوگندها که تا یادشان میرود ابر میشوند
به عشق که دیر یا زود---در بخار نفستنگی میگیرد
به شعر که بینفس در بخار نفسنفس میمیرد
بخار که میکنیم همه امکانها را---یکی یکی---از ممکن میمیریم
زیبا کرباسی
دور هم نشینی دخترانه. برای انکه ساعاتی فراموش هرچیز شوی.همه چیز شوی.
نوشتن و نانوشتن هردو سخت است.
چرا؟؟
دانه دانه رسیدیم. تنگ و لخت. نیمه لخت. با پاشنه ی دراز و بی پاشنه ی دراز. نشستیم گرداگرد. تولد مهدیه بود. چند روز دورتر. برخی رفیق و گاه غریب. حرف زدیم . خندیدیم. بلند بلند.
راه دور و گرم بود و من انبار کتب امانتی در دست. داستان سندباد را نیمه نصفه گفتم. مضطرب شد .خندید و خندیدم.
من که نمیرقصم. همه میدانند. دخترک بسیار ناز است. فیر فیریست. خوشمست.
و ظهر دیر ـ دخترک طبق همیشه بسی دیر شد ـ انبوه جانوران لزج و قارچ و سس زیر دندان لذت.
کمی گوشوار. اندکی لباس. جرعه ای کیک .
کلیک و کلیک و کلیک.پایان.
شب است.
خسته و خوابزده ام. فروید دست به دست میکنم. در حسرت یونگ.چایکفسکی میشوم. باله فندق شکن.(چرا فندق راستی و گردو نه؟؟) در انتظار استاد شجره و شبی و رادیویی و لذتی و حافظی و شمع و شکری.
خواب و خواب و خسته ام....
بیا.
یا من بیام !
میاما.....به خدا ! خرم دیگه!!
بهار فصل عجیبیست.
اردی بهشت بهتر است.
من هم بهترم.
هوا گرم تر است.
ضبطم هم زیباتر است.
روزهای بهتریست.....
خسته بودم. نیستم . خوشیدم. ور زدم . ور شنیدم . عیاشی کردم . معصومانه . به صرف : سیب و پسته و کنسرو.
غلت زدم. در تخت بزرگترها . خیس عرق از هیاهوی کودکستان کناری بیدار شدم. لبخند زدم . لبخند شنیدم .
: دلت میخواست به جای من کی کنارت بیدار میشد؟
: هیشکی. تو.
باور کردم . غلت زدم.
با موی پریشان دور زدم. ورق ریختم . معنا کردم. خسته شدم. خوابیدم. بیدار شدم.
چای شیرین شیرین نوشیدم. شکر شدم. شیرین شدم. خندیدم.
بازگشتم.
بهترم.صدای سیمین جان مارا در ربود در مخمل سرخ و نیمه تاریک. بسیار لذتش را بردیم به میمنت رفیق کهنه ی با معرفت.استاد جان آرتیست هم از سفر فرنگ بازگشته شاد و شال مرا هم در سرما بسیار به دادش رسیده و من بسیار شاد شدم . شاد از شادی گرمای شال در پاریس سرد برف آلود.
خسته شدم
سنگینی لیوان ها را از دوشم بردارید
می خواهم
مشتی آب بنوشم
تنهای من چه قدر بزرگ است
و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمیکرد
پیش بینی شبیخون توده ای بی خیال ، عیاش ، بی مسئولیت و هزار چیز دیگر که میدانم و نمیدانمش چندان سخت هم نیست.همه میفهمند. منم که گاه فهمیدن چیزهای سخت سخت خنگ میشوم.
شیدا میشوم.
گریه میکنم.
پا میکوبم.
میخواهم.
میخواهم و میخواهم.
در حقیقت : میخواستم.
سال و سال و سال. سه سال.
خسته ام. فرسوده .
تو هیجانی ، لذتی ، امنیت لحظه ای ، مردی از دوران دور ، لذت بعد از ظهر های خنکی ، راه رفتن های ممتد ، نت های پی در پی .تو لذتی .
و پایان .
و پایان تمام قصه های کودکانه بازگشت من است به خانه. که خفه ام میکند.
خانه ای که مرا شیدا نمیخواهد. بد اخلاق و اخموست. اسب چموش است. بد دل و بد گمان است.تلخ است.
مادر.
سخت است.
و من خسته ام.
بسیار.
شیدا هم نیستم. هیچی نیستم.
فقط بسیار و بسیار و بسیار خسته ام.
میآيی
میمانی
میروی
نمیآيی
اين فعلها را
هرجور که صرف کنم،
تو مرد ِ ماندن برای هميشه نيستی
چه در آمدن
چه در رفتن
چه در نيامدن!
{دلتنگی امانام را بريده
زندگی هيچوقت با من مهربان نبوده
هنوز هم
تا خرخره
خون ِ دل میخورم.}
میمانم
میسوزم
میسازم
روزی که ترکات کنم،
ديگر برنمیگردم.
منشور ِ چشمهايت را
با احتياط بر پوستام بتابان
من رنگين کمانی از احساسات ِ زنانهام!
{بیقراریهايم را از تو
کلهشقیهايم را از مادر
بیتابیهايم را از تو
صبوریام را از مادر...
من اردی بهشت ِ پر گلی هستم،
که به اشتباه
در روزهای آخر ِ آبان شکفتهام.}
هرچقدر هم که بندباز ِ ماهری باشی،
يک روز ناگزير زمين میخوری
مواظب باش پيش ِ پاهای من نيفتی!
{در معشوقام
دنبال ِ تو میگشتم
او اما در بزرگی
تنها قامت ِ بلند ِ تو را ارث بردهبود.}
نه ابراهيم شدی،
نه سياوش.
اين قصه را هرجور که بنويسم،
آخرش میسوزی!
{دلتنگی امانام را بريده
از زور ِ بیکسی با تو حرف میزنم.
اشتباه ِ احمقانهی من اين است؛
هميشه توی آدمها
دنبال ِ تو میگردم پدر!}
حالم بده.خیلی بده.....
نمیدونم این فضای افتضاح کی میخواد تموم شه. اما مطمئن شدم که از تو هم حتی کاری نمیاد.میومد هم نمیکردی.واسه تو همه چیز در لحظه است. من احمق بودم. یا هستم. یا هرچی...
و هستی را رنگ میزنی.
هيچ چيز از تو نمیخواهم؛
فقط باش،
فقط بخند،
فقط راه برو.
نه. راه نرو
میترسم پلک بزنم
ديگر نباشی....
(عباس معروفی)
بی خوابی.
دهان دره میکند.
خستگی.
شانه میمالم.
سخت است . ادامه میدهم .
زندگی .
سر کج میکنم. دزدکی . فشار اینقدر زیاد است که جایی برای لذتی کوتاه نیست. میان درب ها . کوبیده میشود بر سرم .
خاطره.
سنگین سنگین میکشم .
بدنم .
خیابان های گرم. چینهای سرخ راه راه .
دامنم.
این مسیر به آن کوچه.
ظهر و عصر.
غروب .خانه. خفقان.
خفقان.
نفسم که بالا نیاید بی تنفس .
زندگی .
صلیب مصیبت های چه کسی در من است؟
من .
خسته ام.
خ س ت ه.
بگذارید درین مرغزار گریه کنم....
همه میدانند که ما ...
آرامشی جریان میکشد در درون غمگینم. بی صدا کش میدهم خیابان را. خالی. ارامت میشوم. غمم پنهان نمیماند از خودم.
به تو دروغ میگویم . بارها و بارها. میخندم. زیاد. به تو دروغ میگویم و صدایم هم از غم در نمی آید.
میترسم .
دور میشوی. دور. اگر حقیقی شوم.
خسته گی. دلتنگی. بیتابی. پریشانی.
به تو دروغ میگویم. و به راستی به شوخی های شیرینت میخندم....
ایا به راستی نباید؟؟؟
این روزها ی پس از بازگشت ، به جز گمشدن گاه به گاه خیالات دور ملال های دیگری نیزدامن عصرهای هرروزم را میچسبد. از اروتیسم جاری در ماه های جفت گیری عناصر طبیعت تا غم فقدان ، تا دندان بر دندان ساییدن به گاه دیدن نام کسی بر صفحه . تا خشک شدن گوش بر گوشی که مگر زنگ مخصوص به صدا در آید که نمی اید. تنها بیگانگانند که تماسشان حاصل میشو د .
باید و باید و باید ادامه داد. تا خدا میداند چه وقت.
باز خوانی که میکنم بهار سالی که گذشت هم در کشمکش بودم . فکرتر که میکنم بهار پیشترش هم وباز و باز و باز و فصل ها و هفته ها و روزها. سالیان را از دست داده یا بدست آورده ام در طمع نمیدانم چه چیز.
دلخور نیستم.نه.
دانسته ام که همین رقیق شدن عاطفه در عنصر غم انگیز زمانست که عمیق و محکم کرده اش . همین لذت سالی هفته ای. سالی روزی.
و روزی که پس از سالها لذت ِ لذت را کنار همپیاله ی احساس سالها بچشی دیگر زیر بار هیچ تازه به زندگی ات رسیده ای نمیروی و تا عمق وجودت ایمان میاوری که : نباید .
آری ، نباید .
زیر بار دروغ هم. زیر بار تفکر روشن. زیر بار عشق ۱۴ روزه و معشوق پنجاه ساله. زیر بار داغی دستان کسی نه از سر عشق. زیر بار تماسهای مکرر و نامکرر. زیر بار کافه که مکانی میشود برای حرفایی که فقط گفته میشود .فقط .
و یاد میگیری از یونگ بی انکار مبحث فرافکنی را.
من بی حوصله ام.بسیار. بخشی از دلیلش چاک زیاد دامن است و بخشی دیگر سوال و جواب های خلاصه ی تو. تلاش مختصری برای متعادل کردن اوضاع پس ازین چند روز آشفته . مذبوحانه.
چرا؟
چون زنان سماعی اند و تو ساکت و به یمن 970 کیلومتر من هیچ عملی از تو نمیبینم و من الکی دلم دلگیر میشود و دروغ هم میگویم که بسیار بسیار خوشم ؟
چرا؟
بهار خوابزدگی هی میگذرد. کنار پنجره ام با کلی درختان سر به فلک کشیده چای میخورم.
از تو چه پنهان دچار سبکی تحمل ناپذیر هستیم خواهر ! ـ قند در چایم میلغزد ـ
- میهمان ناخوانده تان بشود به زودی. و عطسه ای میکند کاج...
خوابزده ام از فرط پرخوابی.
معشوقهی خیالیام نشسته زیر درختی که پریشب شکست
کمی مرده است...
ساسان قهرمان
اشکم فواره میزند که تو نیستی و من میترسم همه ی ماجرا را و و هق هق میکنم.عصبانی میشود و کلی چیزهای غم انگیز میگوید و کلی بد و بیراه به خودش.دلم میگیرد. خیس تر میشوم.
یکدنده. لجباز. ترسو.
هی اشک.
به حرف تنها کسی که حرفش را گوش میکنم هم گوش نمیکنم . پا بر زمین میکوبم.
در من بهار شلنگ تخته می اندازد. بی وقار!
من با کیف کمری هم زیبا تر از مهدیه نمیشوم. و آواز میخوانم : دونا دونا دونا دونا....
درخرده آینه های کیف نوام از مسیر آبهای سند میگذرم. چشم باز میکنم. عاشق نمیشوم. تا سقف دوستت دارم با بچه ای که شاید بشود و شاید نه. اما عشق نه. بهار است. عاشق که نباشی خواب بهتر است.
می خوابم. چشم چپم سرخ است.با چشم راست هم که عشقت نمیشود. بس که اشکم هم نمی آید. و غمم هم. ملال دوریم هم نمی شود.
چه کرگدنی شده ام ها!
بیرون از من هم بهار شلنگ تخته می اندازد.
دور که بزنم دامن پیراهن قرمزم به هوا میرود . با کفش گران هم که نمیشود دوید. نمیدوم. لباس تازه ام را هم نمیپوشم که هوا نرود. کهنه سبزی کمرنگ را درمینوردم. جگر به نیش میکشیم و هیچ هم دلسوزیدنم نمیشود.
میخوابم. تو بیدارم میکنی. خسته ای. من شیدا. با یک چشم میخندم.
همیشه میخندم...
همیشه ی همیشه ی همیشه....
لا لای لا لای لا لای...
جون بایز میخواند.مرسدس سوسا...من عود روشن میکنم ..
بهار است. سبز روشن.
بی عشق حتی :
یخ آب میشود
در روح من
در اندیشه هایم...
هی پسرجان...چه گذشت این روزها را به ما....
هی....
هرچه هم من ماجرای تو را پاک تیلیفم کنم که مثلا یادت نشوم بی سرانجام است و تو باز راهت را به دل و قلوه ی کژ و معوج من میابی و نمیدانم چه میشود که ناگهان باز تمامی راه های عاشقانه مختوم آغوش داغ تو میشود و دوباره فوران حس غریبی که اینهمه سال و سال و سال گرفتارمان کرده . بی ترس و بی سرانجام روی لبه ی تیغی قدم میزنیم که این سو و آن سویش بدنامی است و بی آبرویی در خاندان بزرگ فارس و لر و ترک....
نه نمیترسم. هیچ.
بی پروا کش میدهیم هی این فواره ی عاشقانگی و کنار میزنم به آب خوردنی همه را وقتی پای تو به میان است و دوست پسر جان سابق که هیچ نگرانم که شوهر آینده را فدای هفت روز با تو بودن بکنم زمانی!
هی پسر جان ....
هی....
نه غمین و نه شاد و نه نفرت و تلاش میکنم که عشقی هم اضافه تر حتی شره نکند.طبق قرارمان. کما فی السابق.
بی قرار قبلی هم ۹۷۰ کیلومتر جاده ی میانمان داغی همه ی لحظه های جوشانمان را به مرور به چای پس از ساعت ها تبدیل میکرد عزیز دل کوچکم.
تو تنها مرد این جهان پر آدمی که من هنوز حرف هایش را باور میشوم . میان اینهمه دروغ....نه... از دروغ آدمیان نمینویسمت که از حکایت در جستجوی زمان از دست رفته پروست بیکار بیمار هم درازتر میشود و کسل کننده تر هم.رها کن. مثل من که رهای رها کردم همه را برای همین چند روز کنار تو بودن...
غصه ی به فاک پیوستن دوست پسر چند روزه را هم نخور.این مادر به خطا از روز اول هم از باتلاق نفرت انگیز دروغ ها و کثافات دست دراز کرده بود.شاید که به کش آمدن شاید حتی دست درازی! همان به که به ماهی نکشید حکایت دروغ و گرفتاریهایش.بگذار برود در مرداب تهوعات و دروغهایش بگندد.
من با خیال دور تو خوشتم تا حضور این بوزینگان دنیای متعفن هنر و جمیع هنرمندانش با هم!
آه که چه دلم کوچکت میشود پسر....
بهار و عید و گل و بلبل و شکر و شیراز و.....
عجبا!
متنفرم ازین همه کار...کار...کار...از سینما ایضا...از موسیقی ایضا...از کنسرت ایضا...از اروپا ایضا....
و از همه ی چیزای دیگه ای که اینهمه دورت میکنند.
من همش ساکتم .همه ی همش . چی بگم؟
میگه : بگو دوستم داری.
میگم : امیدوارم همونجا یه تور دور دنیا در ۳۸۰ روز بهت بخوره اردیبهشت سال دیگه برگردی.
میگه : یعنی منتظر میمونی؟
میگم : قطعا نه.
و صداش قطع و وصل میشه.
میگه : پس من سعی میکنم بیام شیراز.
تو دلم میگم آرررره. بلند هم همینو میگم .
میگه : خب تو زودتر برگرد.
میگم : برنمی گردم. کاری ندارم که بخاطرش برگردم . و نمیگم کار من عجالتا تویی که تو هم درگیر هزارتا کار دیگه ای که اینطور که از ظواهر امر برمیاد من جز کارای آخرم.
میگه : باشه. من سعی میکنم بیام اونجا ببینمت.
میگم بیا. و میدونم اینقدر گرفتاره که نمیاد.
به هرحال من ساکمو بستم. چه تو بیای . چه تو نیای . من شیکترین لباسامو جمع کردم که اونجا بپوشم. اگه تو بودی واسه تو. اگه هم نبودی واسه یکی دیگه.
آخ که چقدر دلم لک زده واسه اون یکی دیگه ه ِ ....
همشو بالا اوردم. خورده و نخورده.تلخ و ترش وشیرین.
حالم بده....
هیشکی نیست. همه رفتن قبل از عید گردی. دهنم مزه ی اون رنگای لعنتی رو میده. به فواد نمیگم. میذارم غصه هاشو بریزه تو حلقم . تو غربت تنهاست. به فریدم نمیگم.با خنده میگم هزار بار مغرورشم . راست میگم.
به تو هم که اصلا نمیگم. وسط تیترازی که بالا نمیاد.عجالتا اونی که داره بالا دل و روده ی منه!
اه.لعنت به این طعم لعنتی ته گلوم و همه ی رنگای امریکایی...
میترسم عاشقانه ای بنویسم عشق تمام شود!
انبوه مشغله ات که تو میگویی هی دیزالو میشود در هم و من بسیاربسیار بسیار تلاش میکنم که مودبانه و ساکت بنشینم به گوشه ای و ببافم و بخوانم و بگوشم و بیندیشم و هی بی کفش و جوراب نپرم میان گرفتاریت .
راستی این ماجرای گرفتاری متولدین بز تیتراژهم دارد آیا معشوق بهاری من؟
عجبا!
تو قول داده شدی که امشب تمام شود ! تمام...تمام....تمام!
پس این تیتراژ لعنتی چرا بالا نمیاد؟؟؟
خواب و بيدار من گم شده است
انگار قدم می زنم روی ململی از ابر
انگار دو پروانه پیرهن پیله گی ام را به آب انداختند
انگار باران ، کلمات ، انگار خود دریا
مسافرهمین میخانه مه گرفته شدند
انتهای تمام جاده ها به همین حوالی می رسد انگار
به اشاره چشمی که نشانی دریا می داد
ناگهان آسمان را به یاد آوردم
وباز گم شدم بی هوا...
دریا در قعر غارهای غربتی رویید
و من غرق شدم در آب هایی که طعم نفس می داد
آیا این همان تعبیر خواب های مقدر بود؟
گم شدم باز بین دو پاره ابر
دو سطر شعر، دو پله تا خود ماه
وچه لذتی دارد این گم شدن ، رویا:
تنها دوتکه دريا ، دو صندلی
دو سجده بلند بر قامت دو تکه شمع
تنها دو گیلاس برای آویختن به گوش های رابطه
برای گریختن از این همه قواعد قاب کرده آدمی
کافی است
تا دریا بی قرار نشان های کولی شود
و انتهای جاده به کشف رازهای مگو برسد.
انگار رسمی شبیه به کولیان دارد این ماه:
" لبریز بی قراری بوسه هایی به طعم تو."
تشنه بهارنارنج ، جاده و نجوا
انگار گم می شوم میان دو تکه بلور
انگار دست هام به دست باد و حریر ...
تنها دو گیلاس ، دو تکه شعر تا های های مستی
تا ترکتازی راستی بر لب هستی
ودستی که پنهان در عطر شبنم و یاس...
تانیمکتی در پارک بستر جنون کلمات شود:
-" سربکش طعم برهنه تمام مرا
مغروق من ، کولی غریب تماشا
خیس ام از عطش خواب شمعدانی و نور
مستم کن از سرانگشت های نوازش
از پچ پچ هزار واژه عریان
از این همه بلور
پیدام کن پیش از آن که تمام شود وقت حضور".
کلمات پر می زنند
کنار بوسه کنار می گیرند
باران کلمات مست بر لب های دو تکه از دریا
کلمات قشنگ مست.
آن سو تر پروانه ای با بال های آبی
شعر ازهوا می دزد.
خواب و بیدار من چه خوب گم شده است
حسن صلح جو
هیس.....
پ.ن. الان که فکر میکنم میبینم این دستای داغ من بود که تو دستای داغ یکی دیگه اینقدر داغ شده بود.
پ.ن. عجبا !
پ.ن. بهار اگه عاشقانگی نکنی چه غلطی کنی؟

